درباره نویسنده
اول خواستم یک متن حساب شده به عنوان سر فصل صحبت هایم بنویسم یا یه جمله زیبا یک شعر بیاد ماندنی و تاثیر گذار از مثلا مولانا...یا چیزی از عید قربان ـ که اتفاقا با تاریخ تولد وبلاگم متقارن شده ـ و سوالها و جوابهام به این حقیقت زیبا اما کهنه...ولی بنظرم خودم باشم خیلی بهتر و دلنشین تراست...انگار با "خودم" بهتر کنارمیایم وهمیشه همینطوراست...اگربروم تا قاف غربت باز در نهایت به "خودم" برمیگردم و انگار خیلی از آدمها به همین مبتلا بوده و هستند.اما من با "خودم" مشکلی ندارم خواهرم اسمش را میگذارد "خود" پسندی و مه لقا می گوید:self confidence!وهرچه که باشد من باکی ازین عناوین ندارم و اتفاقا آنرا دوای برخی دردهامی دانم وریشه بخشیدن و مهر ورزیدن به ادم و سنگ و گل و همین بارانی که الان دارد یکریزونرم روی دل غمگین من میبارد و میشوید زنگار تمام خشم و کینه ام را...و جالب اینجاست که زمانی که از آدمیان خسته و مجروحم مثل یونس به کام ماهی "خود"م میروم ومی نشینم تا بارامش برسم و بعد بیایم در سایه درختی بنشینم و بگویم دوستت دارم...خوب البته این "خود" عیبهایی هم داردـ مثل همه ـمثلا "خود"م کمی بداخلاق است گاهی سخت میگیرد و بشدت انحصار طلب است و خدا نکند کسی بیاید که ساعتی حس داشتن مرا تجربه کند ـفقط به اندازه یک گفتگو...دیوانه ام میکند اینقدر آستینم را میکشد به سمت خلوت من و او...اما هرچه که هست به من دروغ نمیگوید...وبا اینکه هیچوقت خوب ندیدمش خوب میشناسمش. بین هزار نفر بی درنگ پیداش میکنم و میدانم اگر سالهاوفرسنگها از من دور باشد دلش یک لحظه نمیلرزد...خوب حسش میکنم ومیدانم هر لحظه به چه رنگی است...ومیدانم زیر پوسته "سنگ"ینش دریایی از "سیماب" جاریست.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
دوستان من
  • من و رویاهام
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سنگ و سیماب
حساب عشق
نویسنده: بانو - ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

امروز برایت نوشتم : تا حالا اینهمه اندوه ،اینهمه ناگواری،ودلگرفتگی روتجربه نکرده بودم...همیشه اسفندها بوی غم می دهدوبی تابی واضطراب،اما این اسفند خیلی خراب است...دلایلش را انگار می ذانم واز آنها مدام می گریزم،چون باید زندگی کنم.

اما ازاین حرف ها که بگذریم حتم دارم اتفاقی افتاده است..حتم دارم ما ازجایمان تکانی خورده ایم،لرزشی،لغزشی،تکانی آگاهانه یا ناخوداگاه،خواسته یاناخواسته دریکی از لحظه های باهم بودن ونبوذنمان ثبت شده.شایدکسی ازما یادش رفته با عاشقانه نفس بکشد..واز تلاطم وکوران لحظه ها جامانده...شاید کسی از مادمی از ناقه اش غافل مانده ناگهان سراز آخور تن درآورده...من نمیدانم.آخر من مثل سوسک های کوچک شبگرد ،به زور شاخک هایم اصوات فرا حس را می گیرم و می آیم...من که هرگز حساب نخوانده ام وهر وقت به قلمرو اعداد میرسم می لنگم وتسلیم کوچکترین نسیم می شوم...مثل عشق...که به ضرب شبنمی مرا ازپای می اندازد.حتم دارم اگر از من بپرسی :باچند "یک "میشود به پاسخی عاشقانه رسید،روی زانوهایم می نشینم و دربرابر عظمت آن" یک" تسلیم میشوم وسجده می کنمت...

اما شاخک هایم به من می گویند چیزی تکان خورده و ما نیستیم...من این راهم نفهمیدم و حساب نکردم .فقط می بینم هربار که می نشینم تا باتو حرفی بزنم انگار ماری در کبوترخانه خزیده باشد...ناگهان صدای انفجار بال واژه ها را درگریز از آشیانه ذهنم بلند می شود...

بیا برای من اعداد را بنویس...بیا به من بگو وزن یک عمرسکوت چقدر می شود..من از کشیدن این بار خمیده شدم ..من از تلاقی صداهایی که در کام دیوارها فرو میروند و برنمی آیند به خرناسه های ابدی تنهایی دچارم...بیا برای من بگو برای داشتنت چند "یک" را باید از صفر کم کنم؟...من از شمارش اعداد بیگانه ام.

نظرات ()



بی معنی
نویسنده: بانو - ٢ اسفند ۱۳٩٠

 

فکر می کنم از آغاز همین گونه بودم.همین گونه که هستم .آن وقت ها هم همین حال و هوا را داشتم،شوریدگی ام گاهی موجب تعجب می شد،خواب هایم را می کاویدم و درجستجو آنهارا برای پدرم که خوابگزارم بود بازگو می کردم ،همین موج شادی و انرژی که هنوز هم چهل سالگی ام را نمی گذارد نفسی را براحتی در رها کردن تن سنگینش بر بسترجانم براورد، دیگران را به کوچه های بی خیالی وسبک سری ،گمراهانه می کشاند...دستها و پاهایم دراز شدو شکل سروکله ام تغییر کرد،قدکشیدم و لاغر شدم...موهایم که جنگلی از جعد تودرتو بود،آرام فرو ریختند و شور وحال وشیدایی شان عاقلانه از پوست سرم آویخت.دندان هایم که بزرگ روییده بودند آرام آرام لابلای آرواره ام جای گرفتند ودر مسیر فرسودگی گام فرسودند...همه چیز تغییر میکرد و می بالید و درخود میکاست! اما روحم را از روزی که دیدم و با او آشنا شدم به گونه ای همین بود..همین دیوانه سرمست که مثل آب نگران جنبیدن نفسی ست تا برآشوبدو بهم ریزد..هنوزهم مثل کودکی نابالغ ،گیرنده های فرا حسی ام به شدت حساس و فعالند..غالبا نگاه نمی کنم ،نشانه های پیرامونم را خیلی نمی دانم ،ممکن است ساعت ها وروزها کنار کسی یا چیزی بنشینم و حتی به آن نگاه کنم بی آنکه ببینمش...چون اگر به چیزی نگاه کنم حتما چیزی گیرنده های فرا حسی ام را تحریک کرده است وهمچنان که چشمهایم را شاید ساعت ها و بارها بخود بکشد ،ذهنم را به نقطه ای دیگر که احتمالا خیلی هم دوراست برده است...

من بامغزم زندگی نمی کنم ،واز این بابت گاهی سرشار از لذت می شوم..وفکر می کنم فاصله ناشناخته زنان با مردان غالبا ازاین جغرافیای غریب ونامکشوفه شروع می شود.آن چه در ما زنان قوی ست حس است،نه فکر...سیستم عامل زندگی ما غریزه ای عجیب و پیچیده است وعقل دراین قلمرو راه به جایی نمی برد.در میان مردان تنها یک نفر رادیده ام که دراین مسیر با من همزمان می تواند گام برداردومیدانم اگر که دوستش دارم بخاطر این ارتباط درونی ست ،نه هیچ خصیصه اخلاقی تحلیل پذیر وعقلانی...

نمیدانم چند ساله بودم،اما نارسیده تر از ورود به دبستان بودم که کسی که همخون من بود در واکنشی سرآسیمه از رفتاری خطرآفرین ،پرخاشگرانه خطابم کردو آزردم...ودل شکسته قصد خروج کردم از جایی که مرا برنمی تابد...واکنش های عاطفی ما در برخورد با عزیزانمان گاهی به پرخاشی از سر درد،از سر عشق تبدیل می شود .(یادم می آید کسی از دوستانم این واکنش های غیرقابل کنترل و تسلیم ناپذیر را در افراد تحلیل می کرد ودر حالی که از همسرش می نالید،واکنش هایش را به "ناپروردگی هوش عاطفی اش" تعبیر می کرد. ) ومن اکنون که در سراشیب زندگی هستم این را خوب می فهمم وآن زمان نه...پاسخی که آن روز شنیدم جمله کوتاهی بود برسبیل ادبیات پرخاشگرانه عام: "راه باز وجاده دراز"...و آنقدر خشن بود و چنان برتارهای حسی ام  ضربه زد که هنوز از شنیدن این جمله در هر شرایط وبدون استنباط عقلی وخارج از حساب های ریاضی فکر ،به همان اندازه دل شکسته می شوم...آن کوچه گرم و آن دیوارهای آجری عصر تابستان...وآن فاصله کشنده از مامن پدری مرا به اندازه ی جوحه ی کبوتری گم شده پریشان کرده بود...وامروز نیز ناخواسته همان حس ناخوشایند ،درگیرم می کند...

نشانه ها کم نیستند،نشانه های فراحس را می گویم،مثلا تا سال ها و شاید تا الان یک نوع صدای زنگ آیفون دلم را می لرزاند،تا سال ها از شنیدن سوت کشدار اتوبوس ها به طرزی وحشتناک دچار رعشه ای ناگوار می شدم،تا سال ها ...این ها اتفاقاتی تکرار شده و معمولی ست برای همه ی ما،وانحصاری به فرد خاص ندارد،امادرهرکدام ازما به تناسب میزان حساسیت های درونی، گستره شان تغییر می کندوفرکانس تاثیرات شان بالا وپایین می شود.برای من که نگاه تقویمی به زندگی ندارم و روزشمار ذهن آگاهم بسیار ضعیف است ونابالغ،بسا که ریشه های این حس ،ناپیداست وتنها به مدد خواب می باید آن ها را بیابم و دراین راه گاه پیروز بوده ام.

آه...راستش حوصله ادامه این چرندیات را ندارم...آنهم در اوج ویرانی اسفندین! تا لحظه طلوع سال نو بدرود شادی وآرامش وامان...

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

نرگس چشمانت که می رویید،

لباس لبهایم نو می شد،

به شبنم بهاری که در من می آمیخت..

وهفت چین دامنم،

درباد

تا شرق می رفت

تا آفتاب...

 

من از مهد

عشق آموختم

تا مرگ..

ودر پاییز نگاهت،

عشقه هایم

همه فرو ریخت...

دلم اما

برای اسارت عاشقانه ام تنگ است...

نظرات ()



باغ بی برگی
نویسنده: بانو - ٢ بهمن ۱۳٩٠

نهالها را پدرم تازه کاشته بود.واین انگارآغازی نو بود برای زندگی ی که جایی دورترک کنارآن شط خونگرم وزیرآتش جنگ به اجبار برای او تمام شده بود ومن فکرمی کردم دیگر هرگز آغاز نخواهد شد...وچندان هم غلط نیندیشیده بودم که خوب می شناختمش،او را وخودم راوهمه آنان که شبیه ماهستند.برای آدم هایی چون او ومن همه چیز "یکبار" شروع میشود،از زیباترین نقطه ...ویکبارهم تمام ...اگرچه دردردناک ترین بخش زمان..اما روحمان در طول این خط چنان غنی می شودکه آغازی دیگر را نه نیازی باشد نه بتوان برتافت.

نهال ها را پدرم کاشته بودوبوی تنفس درخت تمام فضای خانه را مست کرده بود..ومن فکر می کردم حرکت آفتاب پرستهای روی دیوارباغ در سجده های پی درپی نیایش باغیست که ناگهان رسته است در پایان عمری که مرده و رفته...من کودکی بیش نبودم و خواهرم ازمن خردتر..گرچه کودکان امروز درآن سنین بسا مفاهیمی که تاسالها بعد درذهن مامعنا نشد را بالغ شده اند.

برای پدرم باغ معنای شروع بود..وبرای ما تسکین اضطرابی گنگ که  پیرامون نگاه او می چرخید.روی هرشاخه برگی جوانه کرده بودوباناز خمیازه می کشیدوماخیره به ضرباهنگ لطیف زندگی در سرشاخه های سبز...اما همچنان که هرشادی رادرکمین،مصیبتی  ست و هررویش را آفتی ،نهالهای پدر را در غفلت خوابناک عصری چندبزغاله ی بازیگوش بی خبر چنان بلعیدند که سبزینه ای برآنها نماند،آنچه را توانستندخوردندومابقی را بزمین ریختند وتلاش من وخواهرکم برای بازگرداندن زندگی تنها به بستن برگها با تکه نخی بر شاخه ها آنهم برای کاستن از ضربه ی مرگبار حادثه چندان موثرنبود وبرگها به بادی ریختند..پیش چشم های دردمند پدر...

پدرجان!امروز که دربرابر باغ بی برگی ایستاده ام دیگرآن کودک ساده دل نیستم که بیندیشم با تکه ای نخ میتوان برگ مرده را برشاخ نگاه داشت...

نظرات ()



بازهم اعتزال
نویسنده: بانو - ۸ دی ۱۳٩٠

همیشه اعتزال را دوست داشته م. و مدام در گیرودار دست و پازدن ها و فرورفتن های زندگی اجتماعی بگونه ای نگاهم به کنج تنهایی خودم هست ،آرزوهام همیشه درآن کنج نمایان میشوند وآن چیزهایی که در روزمرگی ها و بی فکری های زندگی خالی میشوندو بی معنا تنها در اعتزال حقیقتشان را نشان می دهند.انگار آنجا به "ما سمیعیم و بصیریم و هشیم" دست می یابی...

اعتزال دردناک شروع میشود ،دردناک وکشنده،وهمیشه همینطورست ،یک جورهایی دلت میخواهد به خودت لعنت بفرستی که با خودت تنهایت کرده ،هی تندوتند نفس میکشی،اینور و آنور میروی،سه کنج اتاق دلت تنگ میشود برایت،وآنقدر دراین تنهایی تنگ وتاریک راه میروی ،راه میروی و راه میری تا از آن روزنه ی کوچک که درست بالای آخرین رف تاریک و گرد گرفته که شیشه های شراب کهنه چیده شده...همانجا که صادق هدایت رو به آن چشم انداز جادویی لب جوی و بیدو دلبر سیمین ساق و تمام معانی اساطیریش برد نوری برتو بتابد و کم کمک می بینی که دلت وا میشودونگاهت روشن..نفسهات آرام ومتوازن و موسیقایی میدمد و فرو میرود و پوستت با صدای بلند شکر میگوید ...سله ی دردناک روحت شکسته و تو آنجا درسایه سار همان بیدمجنون ،قرابه به دست میروی....تا اوج...اوج...و به آهی بلند تمام آنچه رو که بر تورفته برون میدمی و آرام میشوی.دراین نقطه ست که معانی برتو نمایان میشه و چشم .وگوش بسته ناگهان بروی دنیاهایی باز میشه که ندیده و نه شنیده ای...وهرکس باندازه ی خودش ومن نیز...به معانی خاص نیازی ندارم،اعتزال من دنیای منه ،همانجایی که به آرامش می رسم ومی نشینم یک چایی روی مجمر دلم که ناگاه از سردی و خمودگی نجات یافته دم می کنم وبا خودم گفتگو می کنم...آه چقدر حرف دارد این درون دلم...اینهمه صدا در من نهفته وناشنیده !کی میدونه؟...

همیشه برای رسیدن به اعتزال ،به یک تلنگر تلخ نیاز دارم، باید چیزی درمحیط خارجی قلبم بشکند تا من چشمم رو ببندم و غور کنم...وفرو بروم به سمت خودم...وقتی پدرم مرد همینگونه بودم...آنقدر در خودم فرو رفتم که دنیای حقیقی مرگ رو دریافتم و آزادی پدرم رو به شیرینی چشیدم و دریافتم که او در تملک من نیست وهیچگاه نبوده...واقعا هیچگاه ...آدمی دراین اعتزال مثل باد رونده و وحشی ست..واگرباد درمشت بایستد روح آدمی نیز چنین خواهد شد...وقتی از این درد تملک و وابستگی متکبرانه اما کاملا حقارت بار رها میشی..جامها رو برزمین میگذاری و پشت به تمام آنچه برتو رفته وروبه سوی خودت به سمت آرامش معانی دیگرگونه و تهی..مثل یک حباب سبک ، بلند میشوی از سطح خشونت ،از لجنزار دروغ ها و عفن علفهای هرز برساق خود مرده وگندیده...

وقتی پدرم مرده بود همه می دانستند برسرمن چه آمده و منتظر انفجار مرگ روی صورت زندگی من بودند...باید می مردم،باید جلوی چشمهای حریص تماشاگران این
میدان و در عرصه جدال خونین میان من و بیتابی و ناشکیبایی و نومیدی و وابستگی ،مثل یک گلادیاتور وحشی خونین و زخمین برزمین می افتادم و می مردم تا لذت تماشاگران هیجان زده را برانگیزم و هوراهای بلند برنعش زندگی ام را درآخرین نفسهای روحم می شنیدم...اما من روبه سمت خودم رفتم و آرام نشستم و حتی اشکی...مسأله روشن بود ومن در روشنای حقیقی روحم نجات یافته بودم...و تعجب شماتت بار تماشاگران برمن بارید.

همیشه دراعتزال رها شده ام ،فکر کنم میدانم آدمها در سلولهای انفرادی چه دنیایی رو تجربه می کنند و می دانم آنهاهرگز از تنهایی خود رنج نمیبرند ،بلکه درآن ساخته وپرداخته میشوند و مثل جیوه در قرع و انبیق تنهایی میجوشندو استحاله می شوند وبه کیمیای درون می رسند...همیشه دراعتزال خوشبخت بوده ام زیرا از دردهای اتصال وانفصال آدمهای کم و کاست و داشتن ها و نداشتن هایشان رها شده ام و مثل یک بالن درحال سقوط بارهای اضافه را ازخود کنده و رها شده ام ..مثل بادهای وحشی و آوازهای صحرایی...اعتزال مرا به توحش درونم وصل می کند و زوزه های گرگهای بیابان زبان آزادی و آزادگی ام میشود...گرگهای خاکستری وحشی در سپیدی تپه های سرزمین پدری...

نظرات ()



محکمه
نویسنده: بانو - ۳ آذر ۱۳٩٠

خیلی جالب است که همه ی عمرت را با یک نگاه سپری کرده باشی وآن نگاه یا عقیده یا طرز فکر آنقدر بزرگ شده باشد که سایه اش تمام ذهنت را فراگرفته و جنبش سلولهای تحلیل گرت را تحلیل برده باشد که مثل حقیقت همین نفسی که میکشی بدیهی شده باشد.حقیقت اینست که در زندگی ما بسیارند داده های ازین دست که رفته اند و آنسوی حصارهای تعریف و تشریح لم داده اند...یله...وبر مغز و روح و زندگی ما حکم میرانند..آنچه یونگ و دوستانش ناخوداگاه جمعی نامیدند و برای ما بخشی از روح است بگونه ای اشاره به همین حقیقت دارد...اگرچه هربار که به واژه ی سنگین و سهمگین "حقیقت" میرسم زبانم کند میشود و گامها سنگین و دستها وپاهایم میلرزد و با تاخیر و تانی مینگارم و می اندیشمش...

جالب است که آدمهای پیشین،( "پیش"ی نه چندان دور )با بسیاری از "حقایق" مطلق" همه عمر زندگی میکردند و لمحه ای هم عیش اعتماد و اعتقاد وآرامش شان منقص نشد.وما که بشر امروزیم هر روز وهرروز با سستی و مجاز و انکار و ابتدال ،بله،ابتذال حقایق درونی مان روبرو می شویم...فکرش را بکن که چهل سال با یک اعتقاد  زندگی کرده ای،و یکروز از روزهای چهل و یکسالگی ات از خواب بیدار می شوی در حالیکه درگیر جریان یک تفکر نو گرداگرد آنچه جوهری ترین دپارتمان ذهنت می پنداشتی شده ای...انگار دچار برق گرفتگی شده ای مرتعش لرزان و بی پناهی...دنبال دستاویزی برای رد و انکار خود کنونیت هستی...دلت تنگ میشود برای من پیشینت که نمرده است،تنها کمی تغییر کرده است،حتی اگر این تغییر جوانه زدن پرهای نو بر انتهایی ترین بخش بالهای ذهنت و روحت باشد و ترا به اوج گرفتن برساند...آیا جوجه های پرنده درگیر این اضطراب و تردید پریدن یا ماندن هستند؟آیا هرگز به خود میگویند من میخواهم همه ی عمرم همین جا بنشینم؟ اختیار چقدر درد آور و اضطراب آفرین است...

چهل سال راجع به عشق نگاه دیگری داشته ای و حالا در صبحگاه یک روز زیبا که اتفاقا آنقدر برنامه داری که ذهنت درگیر تحلیل داده های کهنه نباشد ناگهان به نقطه ای رسیده ای که از بالا به گذشته ات نگاه کنی و بگویی چقدر عجیب است...من که همه چیز دان بودم و هیچ استدلالی مرا قانع نکرده بود...حالا خودم،زندگی خودم علیه من است و حساب می کشد از من!

ویاتویی که تمام عمر به مادرت نگاه نکرده ای ناگهان روزی آنهم روزی پس از چهل ویکسال فرزندی وچهارده سال مادری با تصویری جدید از مادرت مواجه می شوی! بی آنکه برگی از برگ جنبیده باشد،بی آنکه درآینه کسی غیر از تو بروید،بی آنکه ناگهان گریه های دردمندانه و نگاه ملتمسانه ی مادرت باز از نگاه سرد تو محبت تمنا کند...از خواب بیدار می شوی در حالی که با کسی قرار است نگاهت گره بخورد که هرگز یاد آور مادرت نبوده است..اما از خواب که یبدار شده ای خوره ی این فکر، خوره ی این نگاه به جان سلول های "دپارتمان مادرنگری"ت افتاده و فتوای تحلیل آنهم بعد از چهل و یک سال صادر شده است ونمی توانی با همه ی مقاومتت آنروز را تعطیل رسمی اعلام کنی..کار از کار گذشته پس باید گوش کنی که چه میگوید.ناگهان می بینی که باید بنشینی و درتمام نقاطی که مادرت را محاکمه ی ذهنی کرده ای هربار هم او محکوم نهایی بوده است رایت را با درد و سرافکندگی باز پس بگیری ..باید قاضی را به بی عدالتی،نادانی،ساده لوحی وسطحی نگری،به خودخواهی و کوته فکری محکوم کنی...درد داری ونگاهت خیس است..شاید پشیمانی نباشد این درد این آدمی که تو هستی شایستگی پشیمانی دارد؟ حالاست که بنیادهای دانش و تحلیل و تفکرو آنهمه خودبزرگ بینی ابلهانه ات همه برباد میرود...ومجبوری سریع باتمام اندوهت لباسهات را تنت کنی و از آن محکمه ای که مثل روح مرگ بلعنده و بیرحم است واین بار میخواهد ترا ببلعد فرار کنی...آنجا سر پر ازدحام ترین چارراه روابط انسانی تنهاترین دوست زندگی ات درانتظار توست...

مادر اما رهایت نمی کند،گویی قیام کرده است و ناگهان جمود چهل ساله و سکوت تاریخی زنانه اش را شکسته و میخواهد امروز کار را باتو یکسره کند و حسابت را کنار جام بگذارد.طفره میروی ، لبخندی میزنی ومی گویی من منکر تو نیستم،تنها نگاهی نقادانه داشته ام،نقادانه؟ عمریست که راجع به آن تحلیل کودکانه فکر نکرده ای!یک میلی متر پس ازچهل و اندی زندگی تکان نخورده ای! روی این دوسیه قضایی را یک وجب خاک گرفته و حکم تو همان حکم دوره ی معصومیت و کودکی و خامی و نارسیدگی ست...در حالیکه خود طی این سالهایی که گذشت بارها و بارها درمقام مادری لغزیده ای ونادیده انگاشته ای...خود مرتکب اهمالها شده ای و ذره ای در خود تردید نکرده ای!

قاضی محکمه ای بوده ای که عشق را ، روح را، لذت را،تفریح را،سرسوزنی زنانگی را، لختی آسودگی را،حتی بلوغ غریزی و طبیعی بشر را به قضاوت نشسته ودرحالیکه خود تا گلو دراین مفاهیم "انسانی" فرو رفته ای مهر محکومیت برتمامی آنها کوبیده ای...آنقدر محکم که تمام دالانهای روحت تکان بخورد و همه ی تصاویر انسان دوستانه از دیوارها بریزد...

درد داری و تلاش می کنی تا به دوستت، همان دوستی که تا عمق روحش را قبول داری و آب اعتمادوایمانش از سرت گذشته است چیزی بگویی اما تا لب باز میکنی اورا می بینی که زمزمه ی آوازی به تمسخر و تفنن برلبهاش تورا به سکوت فرا می خواند...سکوت می کنی اما مادر دوباره یرمی خیزد،باز هم با نومیدی آغاز می کنی واین بار چند کلمه افتان و خیزان میرانی...کمیتت لنگان لنگان پیش می رود و روح اساطیری مادرت سرد لبخند میزند...پیروزمندانه...همانگونه که در خوابهات...وآن کسی که آخرین امید توست ناگهان دقیقا ازهمان نقطه بلند می شود که تو فرو نشسته بودی...

مادر یکی از واژه های بدیهی زندگی ماست...آنقدر بدیهی که هرگز راجع به آن فکر نکرده ایم...آنقدر بدیهی که هرگز به او نگاه نکرده ایم...ومگر چند نفر ازجامعه ی بزرگ آدمیان "متفکر"که آنهمه افکار فلسفی برای ذهن خود میتراشند که تمام عمر درگیرشان کند با این زنده ترین،روزمره ترین،حقیقی ترین و حیاتی ترین مفهوم به شکلی واقعی وجدی درگیر شده و اندیشیده اند؟

چشمانم دوباره از پس سر روییده اند...آنجا که مادرم ایستاده است و لبخند میزند...نباتی و سرد و در دستهاش پس مانده های سفره در انتظار بارش گنجشکهای گرسنه است...

 

 

نظرات ()



درد عشقی کشیده ام که مپرس
نویسنده: بانو - ٢٧ آبان ۱۳٩٠

تنهایم و پیرامون من فقط موسیقی ست که می وزد..کمی غم چاشنی تمام لحظه های زیبای من است ..گفته آید یانه همیشه هست..چیزی مثل دلتنگی ،غم دوری،جدایی..چیزی مثل یک زخم قدیمی ،خیلی قدیمی،یک زخم موروثی که از نیاکانم به من رسیده است و نمی گذاردم دمی با خویشتنم شادی کنم..

نمیدانم صبحدمی بود یا شامگاهی ،آندم که مرا از خویش راند ورهایم کرد در فضای خالی یک جستجوی بی پایان ...سرگردانی ام تمام نمی شود ..بارها کوچ کردم و خیال کردم جاییست آنسوی کوههای بلند،آنسوی انحنای دشتها،آنسوی آبها ،وماورای آسمانها...شهابی دوید و برزمین افتاد و مرد...ومن دانستم میان خویشی بی خویشی آدمها ،همین جا ، همین جا باید جست...

حیرتم چون برگی سست از دامن نگاه آدمیان آویخت وتنهاییم چنگ در هیاهوی بی معنای واژه های تهی دوستان و آشنایانم زد...خندیدم و پنداشتم که برای آرام گرفتن باید ظرف تمنایم را کوچک کنم..کوچک به اندازه عطش یک پرنده در برابر دریا..وپنداشتم فراموشی درمان تمامی دردهای من است،اما فراموشی چه؟ آنچه را که باید از دست میدادم آنقدر بزرگ بود که چیزی برای من از من نمیماند...چیزی که بستر آرامش من باشد ...

مثل رنگ لابلای اسلیمی های تودرتوی اساطیری دویدم و رفتم..مثل یک تصویر تکه تکه شدم در هندسه ی آینه های شکسته ،مثل باد وزیدم از فراسوی بی نهایت طرحها و رنگها،در دامن زنان عاشق و آستین مردان مشتاق وسرگردان سایه ای شدم و نومیدانه جان دادم،حرف شدم و از نفسهای سوزان برامدم،زخم شدم وقتی زخمه زدند،اشک بودم آنگاه که دردمندی دمیده بود... 

وتمام قصه ازان لحظه آغاز شد...آن صبحدم ،شایدهم شامگاهی که مرا از خود کند..مثل تکه ای که آنقدر بزرگ شده بود که آزرده بودش..مثل شاخه ای که برای درخت شدن باید ازکندن و مردن شروع میکرد تا دوباره رسته شود...اکنون من آن درخت بزرگم..مردم ودوباره روییدم وشاخ و برگ زدم...اما...این درد همچنان در من ضجه میزند ..هنوز آن جایی که مرا از خود کند زخم ناسوریست که هرگز درمان نمیشود...هنوز نگاهم بدان سمت ناپیداست، به آن نقطه ی ازلی ،به آن تلالو کیهانی ...وریشه هام هنوز در سفرند...بی آنکه دمی آن رد پای تکراری از موازات گامهام پاک شود...وموازات درد بزرگ منست...کجاست آن تقاطع ابدی؟ ...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱۸ آبان ۱۳٩٠

نه،هیچ چیز درست نمی شود...تمام تصور مااز آینده ای که با گذشت مداوم زمان مثل جاده ای صاف وفرسوده وهموار  می شود غلط است.روح ما همراه با ریزش وفرسایش کالبدمان فرو می ریزد و رو به انهدامی می رود که در خموشی واژه هاو صبوری سکوت لبهامان جای خوش می کند و انگشتی که چون اشاره سکوت قلبمان را نشانه رفته است و دستور مرگ می دهد...

وهیچ چیز درست نمی شود و تو مجبوری لبخند بزنی ،وتو مجبوری زندگی کنی ،وتومجبوری صدای له شدن ذرات امیدواری ات را زیر گامهای خشن آنچه" تقدیر خود" می نامی وتنها "تقصیر تو"ست بشنوی...وچون دندانهایت کند شده ،دیگر آزارت به برگی از درخت حادثه که در بطن زندگی ات رسته است ودیرگاهیست اعماق روحت را به تیزی ناخنهاش آرام آرام خراشیده وخورده است و...نرسد.

وحادثه آن لحظه ای رویید که تو محکمترین وقاطعترین جواب زندگیت را فرو خوردی وبی اعتبارترین و ابلهانه ترین جاده را سست و لایعقل آغاز برفتن کردی!

حالا چای نباتت را بنوش بلکم سرمای کشنده ی درونت را فریبکارانه تعدیل کنی ...وخنده دار است اگر تصور رویش جوانه ای هم در تو ناگهان بدمد!...می دانم چرا در تلاقی آینه چشمانت را می بندی !ازآن کسی که با دنیایی از تنفر و بیزاری به تو نگاه میکند ..ازان کسی که پیش چشم تو میفرساید ،می ترسی...ازآن کسی که درآستانه ی رویش جوانی اش سر کودکانه ترین دوراهی زندگی به ضرب بلاهن و ساده لوحی خود قربانی کردی...وبازهم لبخند زدی...وهیچکس ندید آنهمه خنجر را که پشت حصار لبخندهات در قلب واژه ها فرود آمد...

حالا برو...رو به آینه بایست ...بشکن و فرو بریز..

نظرات ()



شعر آفتاب ومه
نویسنده: بانو - ۱۳ آبان ۱۳٩٠

جمعه است وآفتابی تیز میهمان من است که قلمرو نگاهم را آب وجارو کرده وشسته...ته دلم کمی مه نشسته و زیباست که آفتاب باشدو ته دره مه آلوده وغمگین...ومیدانم این غم آلودگی از کدام سمت وزیده است ویادم هست هنوز که کسی به ضرباهنگ دوربین عکاسی اش درست پیشانی مرا نشانه رفت و مرا کشت..ومن نه از مردن که از فریادهای جگرخراش بی صدا واز بی تفاوتی نگاه مادرم مردم..واز عبورسرد رهگذرانی که این بارحتی به قضاوت ننشستند مرگ مرا..

میدانم اگر زنی بخواب من آمدوغمگین بود مثل من از مردن به تیر دوربین عکاسی و سردی نگاه عابران دلش گرفته است و مرا انتخاب کرده است که اندوهش را به قضاوت بنشینم و فراموش نکنم که انگشت اشاره او بیداری ام وهمین آفتاب امروز را و گرفتگی قلب مردی را در نقطه ای دور...خیلی دور..نشانه دارد..باید میان مرگ و این زندگی فرتوت نیم مرده پل بزنم.میان آنچه بود واین هستهای هرگز نابوده وناممکن...به من چه اگرمادرم زبان مرا نمی فهمد.به من چه که همگان بگویند من از قومی بیگانه ام و زبانم دیریست مرده است...نگاه ،راز تمام واژه ها را درخود دارد...اگر نگاه کنیم ..با چشمهامان ، نه بادوربین های شکاری!

لبخند گلدانهای پشت شیشه های نگاهم امروز روشن است اما،انگار مه دارد ازآن ته بالا میاید..باید برای آفتاب شعری بخوانم...

 

نظرات ()



چوکا
نویسنده: بانو - ۱۳ آبان ۱۳٩٠

صدای دنگ نگاهت

بروی ساقهای تنومند دارها نمی آید!

هوا تهی ست از طراوت احساس

اما

  برگهای دیوانه

  برای تنفس آواز دارکوب

       روی پوست درختان گردو

          لباس رقص به تن کرده اند

 

 

 

نظرات ()



باران
نویسنده: بانو - ٥ آبان ۱۳٩٠

صبح است ساقیا و تپه های سرسبز روبروی مرا مه گرفته و بانویی میخواند
که:

جان و سرودیده چه داریم دوست /ازهمه چون دوست تری یافتیم

هوا پراز روح بخشندگی ست و خدا خیلی نزدیکتر از جان .عود و آواز مردی
که از موهبتهای ایزدی عبدالوهاب شده است  مینوازدم و سکوتی سبزو جانبخش در خانه حکم میراند به لطف غیبت همخانه ای که همخون نیست و دلبری که چشمهاش از ناز خواب صبحگاهی باز نشده..روز خوبی ست وگلدانهای روی تراس خودشان را دروزش خنکای پاییزکه قدم به شهرگذاشته جمع کرده اند و عبدالوهابی به زبان گلها شکر میراندوسلولهام پرمیشود از باران واز عشق...اینروزها اگرچه کمی بارانی ام ومه آلود اما مه آلودگی را که بخشی از خوشبختی من است دوست دارم همچنان که ابهام سبز و آبی تپه های روبروآرام و مستم میکند.واگرچه که نزدیکانم مدام از این ابهام و ازین مه دامن گستر درمن بنالند .وفکرمیکنم هرآدمی را خداوند به طبعی آراسته برخی همیشه آفتابی و بعضی ابری و گاه توفانی و خشم آلود برخی سوزان و بعضی سرد...

دوست دارم به جاده بزنم به سمت شمال ..بروم تا عمق مه در بلندی های
سیاه بیشه و آنجا بایستم درحالیکه سرمای سیطره ی خدا را بر جان و تنم احساس کنم وفریاد بزنم دوستت دارم..که تمام ذره هایم ازتو پراست ..ودلم بنوازد که ای کاش...ودمی بگیرد آسمان ...

آنقدر آسمانی ام که  نمیتوانم از گستره ی این قلمرو بارانی جان بیرون بکشم و بروم به سمت روزمرگی آشپزخانه و دستمال ها و قابها و قالی ها...اگرچه آشپزخانه ام خود دنیاییست و سکوی پرتاب من به فضای شاعرانه موسیقی و شعراست و بوی عشق میدهد همیشه..ونگاهش بازاست بروی این چشم انداز زیبای الهام بخش و جدایت می کند از کشش های ضعیف نومیدی و سرسپردگی تن !وهمیشه بوی سبز چای و رنگ سیاه مرکب در آن سامعه وباصره ام را تازه می کند...شراب می خواهم که شیشه شیشه بنوشم و باران بگیرد و چتر تن بسته شود تا ابدیت مه آلوده ی نیستی  ..ونمیدانم چرا اینگونه با مرگ قرینه و هم جنس شده ام و نگاهم با آن همخانه است.

امروز روحم انگار رو به طغیان دارد وبا تن می ستیزد ودرآشپزخانه چاقوی کوچکی که در دستم بود به من حمله ورشدومیدانم این زبان جان من است که بگذار این عفن زار را و برو...پام اما بسته آن پاره ای ست که خواب زندگی می بیند..وبیداریش مرگ آن حقایق خوابناک رویایی..

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٠ مهر ۱۳٩٠

  نگاهت که می دمد

  چون برف آب میشوم انگار

  ومیروم که برویم..

    بادستهام

که مثل آه بلند درختها

           سبزند..

  ...

  قد می کشم بسوی خیالی که

   سالهاست

    میبردم

  به سمت نیازی که هر فلق

  چون روز میدمد

     ونمی دانم

    مجاز حیات است

    یا...

...

  اکنون به قدر عشق بلندم

         نگاه کن!

نظرات ()



کودکانه وعشق
نویسنده: بانو - ۱۱ مهر ۱۳٩٠

ای عشق همه بهانه از توست                  من خامشم این ترانه از توست

امروز با خیال و شعر ونوشتن از بسترم روییده ام..در هروله ی امور روزمره وبوی قورمه سبزی روز جمعه وبا دستهای خیس و پیش بند نارنجی به عزم رزم ،طول و عرض آشپزخانه را میدوم و هربار که چیزی جوانه میزند در دفتر باز و روی سینه ی خطوط منتظر می نویسم..

در گیرودار این شور وشیدایی ترانه ی قدیمی تو ای پری کجایی بر لبهام زمزمه میشود..وانگار شورتکاتی میشود برای رسیدن به رویای عاشقانه دو خواهری که در کودکی ام چندگاهی هماواز و همنوای عاشقانه هاشان بودم...

در انتهای خمیدگی جاده ای که به دامنه ی سبز گندمزارها می پیوست ،درآن خانه ی بزرگ کاهگلی ولابلای قلب کدوبن های تازه رسته و بوی معصومیت گوسفندان من، کودکی ده ساله مثل بادهای مهاجر محل ریزش و وزش مداوم عاشقانه های دو دختر بالغ ناکام بودم که یکی طعم ازدواج فامیلی در کامش چندان هم تازه و ناگوار نبود اما هنوز تکیه گاهش عشقهای خیالی و روحش محل اهتزاز بادهای مهاجر بود..

یادم هست که هرگز لحظه ای سایه ی شماتت بر روحم نیفتاد وحتی ساعتی حیاط چشمانم بر جولان خیالهای بکر و پاکیزه شان تنگ وتاریک نشد. نسیمی بودم  که میوزیدم وچشمه ای کوچک و زلال که دلتنگی هاشان را باخود میبردم ومی شستم، بروشنی و مهر...مثل کبوتر نامه هاشان را به شاهزاده ی رویایی قصری سنگی میرساندم بر فراز تپه ای بلند که چند کلاس کوچک داشت با دختران و پسرانی که در کیفهاشان نان خشک داشتند و در چشمانشان آرزوهای خیس...

من از جوار دیوارهای تو در تو آمده بودم و بوی شرجی داشتم وآرزوی دیدن لانه ی گنجشکان از پرواز کیقباد برمن بزرگتر بود وحالا برای بستن یک پیمان صبحگاهی پیش از خورشید در خم آن جاده ازمیان گندمها میروییدم و گلهای زرد بوته های خیار را بو میکردم و مست میشدم از عطر سیب زمینی که زیر خاکستر آتشی که در میانه ی منزل مثل خورشید در مرکز کیهان میسوخت به چرخه زندگی اش ادامه میداد..هنوز روپوش آبی بر تن داشتم و یقه ای سپید گردن بلندم را میپوشاند..هنوز با پسران همبازی بودم و شیطنتهایم آنها را میهمان ضربه های ترکه میکرد...مظلومانه و با نگاههای سرزنش بار اشکین...

میپریدم از آن بام و در خم جاده ی خاکی بسوی معراج گاه آن دو قلب عاشق میرفتم و چه آرزوها که باخود نادانسته نمیبردم..هیچ کبوتری هرگز ندانست هر تکان بالهاش برای مبدا و مقصد پروازهاش چقدر میارزد ومن کبوتری بودم که نگاه پراز اشتیاق دختری را که تا تقارن رویا و حقیقت برفراز آن تپه ی کوچک و لابلای دود سیگار پسرکی که معلم آن چند کلاس در قصر سنگی بود مرا دنبال میکرد همچنان که در پیراهنش گل هزاران شعر شکفته میشد...مثل گلهای زرد کوچک بوته های خیار..

برای من که رویارویی با عشق از اولین روزهای آگاهی ام تجربه ای کاملا تکراری و طبیعی بود و آغوشها وبوسه ها تصور کودکانه ی من از عاشقی را رنگ داده بود ،عشق در پشت بام خانه،در اتاقهای پر از نور و حضور،در سفرهای میانه ی تابستان،بر روی میز بزرگی میان هال خانه ی قدیمی ودر فاصله ی آرزومندنگاه لخت دخترانی که به عشق مردی جذاب که شاهزاده ی قصه های کودکی ام تا کنون بوده است تا من و آغوشش و بوسه هایش که بوی الکل میداد اما پراز نجابت پدرانه بود ...برای من عشق تصور هر روزین وصال بود نه آرزوهایی که ناکامانه بباد میرفتند و اینچنین بکر میمردند.

ومرد تصویر تکرار ناشدنی بود که روزی رفت و میان خاطرات خشکیده ام برای همیشه سبز ماند.

ویکبار هم کنار فکرهای ساده یک زن بخاک افتادم..زنی که برای زایش و پرورش آفریده شده بود اما در حیاط خلوت خودش و کنار سبزیها و گلهای زرد خیارو گوجه های سبز کوچک از بلوغ دانه های نارسته و رستن پستانهای سبز بوته های کدو شعری عاشقانه میسرود..شعری که هیچکس نشنید..ومن یاد گرفتم که بیرون از آن دیوارهای آجری نمناک و بوی شرجی شط،عطر سیگار برگ بلند و رخوت مشروب، ومیان سادگی جاده های خاکی ولابلای گندمزارها هم عشق زندگی میکند..ودانستم که در خوابگاه گوسفندان هم تجربه های پاکی از عشق قلب دختری را گرم میکند و چشمانش را نمناک...دختری که به ته سیگار بر کاه افتاده یک جوانک روستایی دل می بندد و محراب میسازد..ویاد گرفتم که باید به قلب پسرک کوچکی که با تو هرروز مسیر را میان گندمزارها میسپرد و بارها بخاطر شیطنتهای کودکانه تو کتک خورده است ودم نزده است ایمان داشت...ویاد گرفتم که بایددوست بدارم..باید...باید...باید...

 

نظرات ()



من همانم که فکر میکند
نویسنده: بانو - ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

گلدانی که پیش روی من است آرام نفس میکشد و دمادم حیات را از خاکهای تیره می مکد ودر بارش نگاه من میبالدوزندگی را تجربه میکند.

هرگز نمیتوان جریان زندگی را در مویرگهای یک برگ وارونه کرد، حتی اگر بتوان آنرا دیگرگونه دید.ومن فکرمی کنم چقدر این اتفاق نادرست تکرار می شود.حیات راه خود را بدرستی در زایچه های طبیعت می یابد وپیش میرود وما گمان می کنیم حقیقت،وارونگی جریان زندگی ست..یونگ در زندگینامه اش نوشته بود کودک که بودم روزی روی سنگی نشسته بودم فکر میکردم که آیا این منم که روی سنگ نشسته ام یا سنگ بر روی من..البته چون از خوانش سالها پیش نقل میکنم لزوما تنها معنایی را که از این داستان در ذهن دارم منتقل میکنم...حقیقت زندگی همان سنگی ست که ما در برابر صبوری وسکوت و جمود آن ناتوانی دراکه مان را حس می کنیم..کودکی من و تمام زندگی ام  درهمین کشاکش تنگ و گنگ این حقیقتها گذشت.آیا این منم که حقیقت دارم یا سنگی که بر رویش نشسته ام..اگر حقیقت ان چیزیست که می بینم پس چرا جریان خون در رگهایم خلاف حرکت تفکر من است .قرنهاست که بشر با این حرفهایی که راه بجایی نبرده گیس تصوف بلند کرده و ریش اعتزال گذاشته و شولای درویشی پوشیده و نشان فلسفه و کرسی حکمت گرفته درحالیکه در اولین خم این گذرگاه مانده است.

تفکر ،مکانیزم شگفت انگیزیست،وبخش بزرگی از زندگی در این انبیق پخته و پرورده میشود ومن که  ماشین کیمیاگری فکرم خود حتی اندکی ازین حقیقت بزرگ را درنیافته ام و به این خدایی که درمن نفس می کشدوفریاد میزند که من همان هستم که نیستم!نرسیده ام..با جریانی کاملا مخالف حقیقت حیات زندگی می کنم ،ومیمیرم واخرنمیدانم آنچه را که زیسته ام تنها آن چیزیست که خود آفریده ام..نمیدانم خدای من چقدر با خدایان دیگر فاصله داشته است و نمیدانم حقیقت کدامست انکه بیرونست یا انکه درونست.ونمیدانم دنیای من تنها در درونم  زاییده شده وچیزی بجز انتزاع حیات در حرکتی بطئی به سمت مرگ نبوده است..دنیایی که به اندازه ی تمامی کیهان بزرگ است ...

اگر روزگاری نمیدانستم که:من فکر میکنم پس هستم!  یعنی چه امروز که سالها ازان روزگار گذشته و هرگز ازین جریان درمن چیزی کاسته نشده حتی در خونش آن تردید میکنم آیا من همانم که فکر میکنم یا من فکر میکنم پس هستم وشایدهم هستم پس فکر میکنم...

بادی که پرده پوش از قاب پنجره به درون میاید با خودش میگوید این همان زنیست که در قلمرو نگاه من نشسته است و من بر او میوزم.

 

                                 

نظرات ()



طرح؟
نویسنده: بانو - ۱ شهریور ۱۳٩٠

        خال گنبدی

         روی قلب آسمان

       - خاتمی

           پای قولنامه ای بنام عشق -

    وکبوتران

            مثل بالهای قاصدک

                              روان...

نظرات ()



اسم اعظم درد
نویسنده: بانو - ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
موسیقی  راز خداست.اسم اعظم که میگویند و نمیدانیم چیست و کجا باید جست و قرنهاست همه بشریت را از هرآیین بشری و آسمانی بدنبال خود کشیده است و آرزوهاش را پرورده همینجاست..درهمین نزدیکی ها..همانجایی که هرروز مثل یک  گذرگاه روزمره ازان میگذریم ونمی بینیمش...از بس باماست ودرست درهمان نقطه ای که هرروز تلاقی نگاه ماست..همین که هرلحظه برما میوزد..همین که با هرنفس فرو میبریم و برمیاریم...اسم اعظم نشسته بر مرکب همین زخمه هاییست که برساز دلت میزنی و فریادت که از گویی از ته آخرین گودالهای نمناک و تیره ی اساطیر برمی خیزدو حسی غریب مثل جادوی دو مناره در دل آسمان غروب برمی انگیزد..
-دلم به سوی دره ای میرود که سبزبود وگنبدی کوچک را با دودستی به سوی آسمان در دل داشت..هنوز خنکای نسیمی آبیرنگ را برتنم احساس می کنم وتمام نیازی را دلم داشت وحرمان و حزنی که زندگیم درآن دوباره فرو رفته بود..عاشقترین کبوتر آسمان بودم درون قفسی که حتی به اندازه قامتم نبودو انگار در یک دگردیسی میبایست ازآنچه که بودم فرود بیایم و دیگر نه بامی نه گنبدی نه آسمانی نه آفتاب وعلف نه بوی گندمزارنه خواندن و حتی دانستن آنچه میدانستم و ایمان داشتم..آنچه با آن پیداشده بودم درعمق حیرانی و سرگشتگی..قفسی ساخته بودم به اندازه پیله یک حشره و باید کوچک میشدم و بالهام را به دندان میکندم وآوازهام را فراموش...-درآن روزهای بیخودی و مستی که بازمین فاصله داشتم و سمت نگاهم از بالای گنبد آبی شروع میشد پسرکی از کوچه همبازیهای کودکیم نوشته بود مرا آوازهای کودکیت باخود برد...دوباره میخوانی؟...-
درون پیله نشستم و خواندم.درمن شهود خدایان کهنه بیدار شد .انگار تمام لهجه های بیرنگی و واژه های بی خویشتنی درمن روییده بود.نگاهم ازحدقه چشمانم پرواز کرده بود،مثل پروازی که بر تخت جراحی داشتم و روحم را درست درنقطه ی مرگ تجربه کردم..وغربتم را وعمق تنهاییم..واسم اعظم همین بود...بزرگ .رها.همه.هیچ.درناک.شیرین.غریب...غریب...غریب...
هرصدایی راشنیده بودم ومیدانستم در دل هر ترانه چه رازیست
زمزمه ای در من می پیچد چونان آیات تنهایی ام که :همانا در انسان رازیست که اگر برکوه فرود میآمد مانند پنبه های نارشته از هم می گسیخت .واسم اعظم شد درد...
درد ها با هم فرق دارند گاه تیره و ویرانگرند ومانند موش کور ریشه ها ی جانت را میبرند واز تنگ ترین دالانهای روحت میخزند به سمت ماندابهایی در عمق ستون فقرات واز زندگیت چیزی جز زباله بجا نمیگذارند وگاه شیرین و روشنند  مثل جوانه ای که از اعماق قلبت راهش را آرام و به نیشگونی لطیف باز میکند و به سمت نور بالا میاید.
ودردهای من بخشی از لذت های منند.دردهایی که همیشه عاشقانه بوده اند ،همیشه پاک وسپید..مثل نشستن یک سالک بروی میخ..مثل راه رفتن یک مرد برآتش..مثل زایش یک ققنوس در تجلی مرگ،ورویش یک آواز در انتهای سطری از گریه
نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٤ امرداد ۱۳٩٠

من حس می کنم

 

که چیزی

در زیر پوست دستانم

               دارد جوانه میزند

چیزی که مثل شعر

روزی

از زیر ناخنهایم میروید

و به سمت نور جاری می شود

           به سمت بیداری...

و پیچک بلند تکامل را

نرم بسان سریدن موسیقی

در روزنه های نیلوفر

        سفر خواهد کرد

 

شب در سگوت بخواب رفته اما

شعری که زیر پوست دستانم می روید

آهنگ صبح دارد

   ومن

  حس می کنم

که مادر آسمانم

با چشمهایم که تاریکتر از خوابند

ودستهایم

که روشنتر از شعر....

 

ودرمن طلوع بیداری

ودرمن وزیدن شعر

جایی که انجماد خواب خمیازه میکشد

تمامی جدلهای تناقض را

در بطن حاکمترین قانون طبیعت

        ـخواب ـ

        به بازی میخواند

واینک خداست

که در من دمیده است.

88/10/18

نظرات ()



من و دستان ـَ ت (تقدیم به بانو پریسا و آواز جاویدانش)
نویسنده: بانو - ۱٦ تیر ۱۳٩٠

هنوز پس از روزها می وزد این آواز ،باد گونه و وحشی،از جایی که زمین نیست و آسمان نیز..

بانو مانند یک پیامبر درجامه ی سپیدش نشسته است و دستش مثل تمثال حقیقت بلند است و صدایش مثل شیشه ریشه های دلت را از عفنزار آفرینش قابیلیت می برد و می کندو و جدایت می کند از سطح خاک گرفته این روز،این زمانه،واین فضای مجازی رنگها ،آلایشها...

تکانم می دهد این آوازی که دمیده می شود،انگار از دهلیزهای سمتی از جانت که شرق است می آید و می وزد و از آنسوی افقهای غرب فرا می رود و تو را با تمام تکه های پندارت با خود مانند آونگ یک برگ نیم کنده بر شاخه می نوازد.

در لابلای سپیدی پیراهنت چیست بانو؟من از تلاطم امواج آسمانی آوازت کف بر لبم و اینچنین که میرود در بی خویشتنی خویش غرقه می شوم..در بی کرانگی آوازت که چون حکم رستگاری بر قفلهای توهم این روزهام کوبیده می شود.

از کدام سوی آمده ای بانو؟ اینگونه که رو به تمامیت هیچ نشسته ای و از قلبت پروانگان حقیقت پرواز می کنند مرا از حسرتی که فراموشم بود می میرانی.اینگونه چنگ میزنی به تارهای کهنه دلبستگی هام ...روزمرگی هام...من درد میکشم بانو! ومی سوزم از آتشی ایزدی که در اجاق کور ثانیه هام  میاندازی...

بانو!پیرامن کالبد حقیرم را تنیده ای گویی که پیله ای سپید...دیگر نه کس نه چیزی این لحظه های بی خویشتنم را پابند نمی کند.پای مرا از زمین برکن بانو!میخواهم چونان نعره ای بالا بگیرم ،می خواهم آن لحظه ای باشم که "من نه منم نه من منم"...آن لحظه ای که به عمری "کرا کند"...

بانوی طبال!بانوی مست!روبه آتش رب النوع های اساطیری کجای فضا را می نوازی که هیچ ندایی را راه نیست؟..از کوبش دمادم دستان ـَ ت بیدار می شوند تمام روحهای خفته...وترس را بامن از نردبان آتشی ات تا آسمان فراز میارند...این راه آسمان است بانو

!که از چشمان فرود آمده ات آغاز می شود و به سمتی می رود که سر انگشتانت اشارت می کنند...آنجا که تو می خوانی اش به "قبله ی جان"!

نظرات ()



سیزدهم خردادنود
نویسنده: بانو - ٧ تیر ۱۳٩٠

جمعه است.هواگرفته،زمین گرفته،باد میآید وباد نشانه ی ویرانی ست.همسایه ی دریا که باشی باد باخود آب می آورد،موج،سپیدی اکسیژن درون ریه های آب ،کف شادی و هلهله ی امواج،وجیغهای شاعرانه ی پرندگان دریایی؛آب بازی،بازی آب...

کنار دریا هیچگاه تنها نبودم.همیشه صدایی بودواگرنبود امیدی بود.به هرکلیدی برای گشودن گره های تنهایی دسترسی داشتی..وزمزمه ای جادویی همیشه جاری بود؛مثل صدای آتش زیر نگاه بلوطهای وحشی در تاریکی سنگین شبی بدون ماه...

فردا کسی می میرد و پس فردا آنانکه در آتش او سوختند...وما دو روز سکوت می کنیم.شهرخالی ست .ساکت و مرده است پیشاپیش..وتمام مرغان غمگین روزهای بدون مرگ،شادمانه برای سایه ساری سبز به سمت درختان کوچیده اند..

ومن ؛دستهایم خفته اند وبی تکیه گاه...زیرا قلم هرگز تکیه گاه خوبی نبوده است...

                                    

نظرات ()



زمستان
نویسنده: بانو - ۱٥ خرداد ۱۳٩٠

پیربهاریست که آب مرواریدی کهنه هزاران سال است نگاهش را فسرده است و دستانش میلرزد وتمام آرزوهایش یخ کرده اندواز تک و تا افتاده اند .رنگدانه های موهایش مرده اندوکرختی مرگ آلودی تمام تنش را گرفته است و از سبز شدن و جوانه زدن خاطراتی چوبین در دل دارد...محکم و عمیق...وهرگاه نگاهش به سرانگشتان لرزان و خشکیده و بیرنگش میافتد گریه امانش را می برد...دلش همیشه گرفته ست و آرامش خاکسترینش را سکوتی سنگین فرا گرفته است.سالهاست انگیزه ای برای گفتن ندارد و هیچ آتشی دلش را گرم نمیکند.خواب ...خوابی ابدی تنها آرزوییست که برتنش جوانه زده..به نیشخندی تلخ و خسته گاهی اینرا حواله ی دمادم گرم آفتاب می کند...نمیخواهد اما دوباره میروید...وغمگنانه باز در لرزشی نجومی تن می سپارد به جریان آفتابی سبز روی قلب خاکستریش...اما آههایش در حافظه صبور درختان همیشه میماند.

نظرات ()



به یاد پدر
نویسنده: بانو - ۳ خرداد ۱۳٩٠

برای من از زندگی درختی کافیست.درختی که لحظه های غبار گرفته ام را ببلعد و مرا در سکوت غریزی اش چنان فرو برد که برویم.برای من آسودنی بقدر یک نگاه به بالا زیر بالاپوش مهربان وبرگ پوش آسمان ودرک زمزمه جاری میان سبزرگهای حقیقت کافیست. من از جنس این دیوارهای نامهربان نیستم..همزاد آبم و همبازی بادهای وحشی کوهستان.و مادرم روزی زیر سایه سار دو درخت جادویی که یکی سبز و دیگری زرد است مراجا گذاشت.و روح های بیابانگرد بنام آسمان مرا سرودند.صدایم هنوز هم طنین پرندگان دارد و دستهایم پراز تیغهای کنگر وحشی ست...همانجا که طلسم مرگ وزید ومن نگاهم را در غریب ترین خیابان یک شهر ناگاه گم کردم...وپدرم را دیدم که غمگنانه می رفت و نگاهش برمن بود و دستهایش را همچنان که میمرد با خود می برد...ومن به کفشهای نا همگونم نگاه کردم که هرکدام به راهی میرفت و آهنگی دیگر داشت.

درست از روزی که از تو جدا شدم - مثل شاخه ای از قامت زندگی اش - خشکیدم .تو راست میگفتی وقتی دست را روی قلبت میگذاشتی و به من اشاره می کردی...قلب من مبتلای همان عشقی بود که در تو بالیده بودونمی دانستم.

برای من یک درخت کافیست .یک درخت که مرا با تمام کودکی هایم گره بزند.و با ریشه های تنومندش دیوارهای فاصله را بردارد و تمام پرندگان بینوا را مهمان مهربانی خود کند.آه...میان تو وتمام درختهای دنیا نسبت هست که اینگونه ببوی شاخه ای تا آنسوی وقایع روزانه می دوم و در گمار بیخودی ها میغلتم.میان تو و تمام مهربانی ها ٬بلندی ها٬ نسبتی هست .میان توو اشک٬دلتنگی.میان توو این حافظ لعنتی که هیچوقت نمی میرد.میان توو بلوطهای پیر وقلب بزرگ گوهستان میان تو و شطی که مثل سرخرگی بزرگ درست در قلب زندگی ما جاریست نسبتی ست.وچرا هروقت لحظه ای بخوبی میرود تو میدمی؟وچرا هروقت مستم تازه کمی به تو می مانم؟وچرا هروقت خون روشن زندگی در رگهام میگردد چشمهایم خیس نگاه توست؟وچرا زیباترین ها تو را در من زنده میکند؟وشعرها همه صدای تو دارند و چرا تمام رنجورها هنوز هم بدنبال نواله های تو میگردند؟ ای وای ...پیامبر من !به اندازه ی تمام اشکهای سرخوشانه و دلتنگی های مغرورانه ام دوستت دارم.

نظرات ()



بازی
نویسنده: بانو - ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

از چمنزارها میگذشتیم.در نگاه دخترم آرامش سبزی بود که در لکه های سپید گوسفندان فرو میرفت.در نگاه من تشویش دستی که ناگاه یک سپیدی را به سرخی بدل میکرد.

نظرات ()



قصه ی من و خدا(نگاهی به جهان گری بین النهرین)
نویسنده: بانو - ۳٠ فروردین ۱۳٩٠

قصه من و خدا تمامی ندارد .هرروز به شکلی نوتر خود را به من مینمایاند و دستهای تنبلم را به نوشتن وامیدارد.قصه من و خدا قصه تنهایی های بشر است.قصه ای که به درازای لحظه های سنگین و دردآلود اینهمه میلیون سال بر روح ما سایه افکنده و ازآن روز که سیب آگاهی از دست شیطان در دامان آدم افتادواو را در ورطه جذاب و واریته لحظه های شیرین اختیار انداخت فاش گردید...از آنروز که ارباب دانست از کجا باز به تنهایی رسید و از کجا میان او و آفریده اش٬تکه اش جدایی افتاد..وبرخروشید و داستان گناه را آفرید...وگناه عنوان داستان آگاهی  شد و تنهایی...

گویاخداوند آدم را آفرید تا خود را از تنهایی هولناکی که درآن داشت به نابودی می پیوست ٬ویا بهتر آنکه بگویم در نابودی فرو بود برهاند..بازیچه ای که مونس تنهاییش باشدودر اوحس های متفاوت بیافریند-که منشا تمام لذتها حس است.-پیش از آن از آمیزش با شیطان (که تمثیل امتزاج نیکی و بدی در بشر است) اگرچه به معنایی که ادیان عهد عتیق لیلیت میخوانندش که عقل است و زن است و عشق است دست می یابد اما گوییا معنا بخودی خود تا تجسید بشری چندان پاسخگوی تنهایی هایش نیست و تکه ای از گل -که خود منشا بت پرستی شد -را برداشت و سرگرم کار دل شد.

آنچه رب جلیل در سر می پروراند حیوانی بیش نبود..بره ای مطیع که در برابر تمام رفتارهای ناخودآگاهانه او که تجلی در خشم و شهوت و عشق داشت نابخردانه در پاسخ هر سوزش و نوازشی تنها او را بستایدوکرنش کند و بیش ازین او را شایستگی و بایستگی نمی یافت.نگاه حقیرانه آفریدگار در آفریده مانع ازین بود تا توانایی های شگفت انگیز" او "را -که خرد بود وناچیز- ببیند..و روزی دست او را گرفت باخود تا درخت ممنوعه (درخت دانش)برد و انگشت اشاره را بلند کرد گفت مباد تا ازین درخت چیزی برگیری که میان من و تو جدایی و نقمت خواهد افتادو تو را که ناچیزی به گرداب هلاکت خواهد کشاند و ازین بهشت آسمانی که در آن جاودانه خواهی بود در ورطه تنهایی و بی سرپناهی و ذلت جاودانه خواهد افکند.

دل آدم در غلغله ای عجیب گرفتار میشود و ذهن من دچار وسوسه این گناه ازلی که  او خود میدانست  که "بشر حریص است علی مامنع" پس راز این پرده افکنی چیست؟دمیدن روح ازینجا شروع میشود؟این یک اخطار از سر ترس و احتیاط است؟یا یک آگاهی بخشی عامدانه؟آنچه بیش از هر برهانی مرا اقناع -ونه ارضاـمیکند اینست که خداوند در مسیر تکامل ذهنی بشر همگام با او رشد کرده رو به تکامل داشته است.سیر تاریخی انبیا تا حدود زیادی مرا دراین استدلال یاری می کند چرا که اولا رفتار متناقض بشر حتی پیامبران الگویی از رفتار ایزدیست چنانکه سیره ابراهیم که خلیل خداست و از پیامبران برتر درگیر همین تناقض ناخوداگاهانه ست .او که روزی خود بت میشکند ونام خویش را با شکستن سنگهای مورد ستایش دیگران در تاریخ می نشاند خود بتی سنگی و بزرگ بنا کرده و بشر را در خوداگاهانه ترین قرون زندگیش بار دیگر به پرستش آن فرا میخواند.دیگر اینکه ویژگی های فردی پیامبر و حصایص اقلیمی و فرهنگی ملتها همواره در جهان نگری آنان تاثیر مستقیم داشته است چنانکه خدایان بین النهرین همواره مظهر رفتارهای متناقض ناخودآگاهانه بوده اما اهوره مزداه در ایران باستان نماد عقل برتر ورفتارهای کاملا منطقی وسمبل لوگوس می باشد.

سیر تکاملی ادیان در شرق بسیار روشن و گویاست.روزگاری ازدواج آدم ومار لیلیت که نماد حکمت و دانش است -ودر تفاسیر اروپایی مسیحیت لوگوس میخوانندش که کلمه است و کلمه از مظاهر ایزد است -موجب اندوه آدم سراسر گناه میشود و اورا مطرود ومهبوط ودچار عمیق ترین تنهایی و سرگردانی می سازد٬در حالیکه دیری نمی پاید که همین پروردگار به تین و زیتون که از دیر باز در بین النهرین سمبل حکمت بوده اند سوگند یاد کرده و تکامل عقل در آفریده اش را می ستاید .شاید که او در مقابل قدرتهای جدید بشر که اتفاقااورا از کرنش های نابخردانه و تسلیم های نا آگاهانه در برابر خواسته های او باز میدارد دچار نوعی حس احترام و تسلیم میشودو بنوعی آنکه به جرم آگاهی مطرود داشته وآزرده است اکنون دوست میداردوانگار ازین اتفاق جدید خرسند است...اما هبوط فاجعه ایست که روی داده و آنرا درمانی نیست وجدایی بشر از او اگرچه مانند شستشوی ایوب در آب برف موجب تسکین و نشاط و آرامش زخمهای کهنه آدمیست  اما اورا از منجلاب تنهایی رهایی و درمان نمی بخشد.

عمده پیامبران افرادی خاص هستند که بر خداوند اشراف نظری داشته اند و ازینراه خود را در نبرد فلسفی  با او برابر نموده اند اما گستره نگاه آنان آنقدر بزرگست که دراین جدل خشونتبار الهی ظرافت و زیبایی طبع یزدانی را درک نموده و اکنون درگیر عشق به مخاطب خویشندوبنابراین آنجا که میتوانند با پاسخی حکمی او را تسلیم خود نمایند "دست بر دهان مینهند"-تورات ـ و سکوت می کنند.عشق به پروردگار همچنین به آنان رخصت تبلور مادی نمیدهد و جز در پاره ای کوچک از لحظات که قدرت لایزال خود را در قالب معجزات گنهکارانه بنمایش گذاشته و بلافاصله آنرا منتسب به پروردگارشان میکنند در باقی عمر هرگز خود را در تعادل کامل با رب قرار نمیدهند که دست و دل عاشق در راهی نمی رود که معشوق را از جایگاه مغرورانه بزیر کشیده ودر نقطه برابر خود بیند.

اما چنانکه بدیع الزمان فروزانفردر تعریفی عارفانه از عشق می گوید بسیار نزدیک شدن و هرگز نرسیدن راز این ارتباط دیوانه وار است و گویا این دو خط موازی نقطه تلاقی در پیشانی سرنوشت طولانی خود ندارند.

نظرات ()



اسفند
نویسنده: بانو - ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

اگر این لرزشهای عمیق عصبی نبود٬اگر این تپشهای در آور ٬اگر این نگاههای لرزان ومضطرب نبود.اگر مدام ازینسوی خانه -نا آرام وبیقرار-بدانسو پریشانیم را بدوش نمیکشیدم٬اگر شبها آرام می خوابیدم٬اگر خوابهایم اینگونه توفانی نمیوزید٬...

اگر کمی نگاهم با دخترم مهربان بود٬اگر میتوانستم کمی خودم باشم!اگر از پاره های کوچک ابر دانه های بزرگ برف نمی ریخت٬اگر صدای مادرم خسته نبود...

اگر در آیینه مهربانی می دیدم٬در آشپزخانه موسیقی می شنیدم٬اگر فنجان قهوه ام خالی نبود و چمدانهایم پر...اگر از بیرون صدای گرمپ ترقه تارهای اعصاب مرا نمیلرزاند...اگر آرام بودم تنها کمی آرام...

هرگز نمیدانستم در نزدیکترین نقطه به اعتدال بهاری روی شاخ گاو هستم...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست بجز باد بدست

نظرات ()



مستی
نویسنده: بانو - ٤ اسفند ۱۳۸٩

شراب نوشیدیم.جرعه جرعه.وگرم میشدیم شعله شعله..ودم می گرفتیم در التهاب عاشقانه یک عصر نیمه روشن و جادویی...خسته بود و نگاهش غبارگرفته و نه چندان کوک...واز جریان عشق در لایه های بالاتر روحش چیزی گفت...می فهمیدم..اما چیزی تیز روی نسوج دلم خطی عمیق کشید...وگفتگو از آنجا آغاز شد...وهنوز میرود که به هیچ نتیجه آرامش بخشی نرسد...من به عشق ایمان دارم .به عشق که نهایت خود خواهیست..میشناسمش و میدانمش و جایی برای نگاهی دیگرگونه ندارم..میدانم که عشق نیروییست خارج از محدوده ی کوچک من..پیش از من و پس نیز...وآنچه مرا اینگونه مست میکند تنها نفسی است که از دهان ذره ای عاشق بر من دمیده شده...

شراب نوشیدیم و نگاهمان آسمانی شد.بوی معابد اساطیری می آمد٬بوی عود٬بوی سیگار بوی صبحگاه ناشتا و عطر پدر...نگاهم لحظه ای بارانی شد..روی گرداندم..نخواستم حتی تلاوت حمدی مرا از خویشتن ام جدا کند٬از عشق...زمزمه ای پروانه وار کنارم بال میزد٬مست...مست...وکسی که از تارهای نقره ای لحظه های هشیاری عبور کرده بود مرا به مستی بی پایانی فرا میخواند..ودود عود تمام دهلیزهای روحم را معطر میکرد.

رقاصه معابد کهنه در انتظار رویش عشقه های خرد خوار تکه های تنش را نثار عابران اساطیری پرت ترین گذرگاههای آسمان میکرد و من گرم میشدم از ترنم عودهایی که در چشمهای  تو میسوخت...شراب نوشیدیم و تارهای اتصال میلرزید...

کسی پشت درختان بلوط بهاری آوازی میخواند.من برگشتم اما نگاهم پیش از من به شاخه ای از شکوفه های معطر مست  آویزان بود و تکان میخورد..نمیتوانستم برگی از تنم را بردارم و برگردم..ودلم میلرزید.تارهای اتصال صدا میداد :بنوش...بازهم بنوش...

همیشه زیر سینه هایم بوی تو میدهد !وقتی نگاهت خاموش است و پلکهایت آرام...وقتی آتش فرو میرود.میدانی؟ من از تو لبریزم حتی وقتی شراب نباشد...

پشت علفزار خاطره ام صدایی ست که مرا به دشتی از شقایقهای وحشی میبرد: یاد ازان شب که در بستر سبزه ها دیدمت گرم رقص ای شقایق...میدویدیم...دیوانه...مست...شراب نخورده...روی تنها نقطه ای از دنیا که سبز نبود اما شقایق داشت..قطعه ای از بهشتی جاویدان...انگار دری پشت این شهر مهار شده دود گرفته بود که ما را به توحش ازلی آدم میبرد...می دویدیم و نسیم را با چوبهای خوشبوی بستنی یخی میخوردیم...عاشق بودیم و نمیگفتیم ...فریاد میکردیم...آه شراب نوشیدیم ...وتو ناگاه وسرزده وارد شدی...فرشته من!

نظرات ()



ای کاش
نویسنده: بانو - ۱ اسفند ۱۳۸٩

ناآرامم.کاش میشد این چتر هزار هزار ایکاش ...هزار اگر..هزار باید...پای بند هزار عاطفه و اینهمه روزمرگی را بست و سپرد به آتش یک لحظه زیستن بهوای دل...وپرید در این برکه ای که وزش آواز یک ماهی آزاد دلش را دریایی کرده که هزار پرنده عاشق را برتن توفانی خود برقص داشته است...

اما باز هم چتر خود را سخت در دست میفشارم و میگویم :

                                   ای کاش...

 

نظرات ()



روز اتفاق
نویسنده: بانو - ۱٥ دی ۱۳۸٩

از خواب که بیدار شدم میدانستم امروز روز اتفاق است.چقدر تنها خوابیدن در این بستر خالی از عشق خوبست.وبدینسان آرزوی پنهان جاری در من  سلام میکند.گوشی را برمیدارم.میدانم چند پیامک زیبا د ر انتظار ورود به تنهایی منند...جاده چالوس...برف...کوه...یاد...میل زدن به کوهستانهای برفی در دلم بیدار میشود..نشستن کنار آتشی ونوشیدن فنجانی چای داغ در چشم اندازی مرتفع و سپید...اما در نهایت به آشپزخانه،چای،وکتلت می انجامد.اجبار وقایع روزمره و نیازهای نه چندان حقیقی اما محقق،اجازه ی پرداختن به حقایق نا محقق را نمیدهد...حقایقی که پرداختن به آنها فضا و زمانی خاص می طلبد.

امروز روز اتفاقات است.وافکار گرداگرد من پروازی هویدا دارند،چیزی که مثل نفس کشیدنم مریی ست.باید برای دلبرکم کتلت درست کنم و فکر میکنم چه بایدهای ناهوده ای بشر برای خود آفریده است و فکر می کنم که اگر قرار بر حرکت طبیعی حیات بود،انسان باید در حد شیر دهی و تغذیه اولیه به کودکانش کمک میکردو "باید" می داشت،جریانی که در سیر طبیعی حیات حیوانات دیگر دیده میشود.نمی توانیم ادعا کنیم که از نظر زیستی با حیوانات دیگر فرق می کنیم.این تنها یک اتفاق بود.تنها یک اتفاق که پشت درهای زندگی اولین مخترع انتظار میکشید.یک اتفاق غیر طبیعی،چیزی مثل تولد یک توده ی بدخیم که در جریان حیات پیشرونده طبیعت بوقوع پیوست وبسرعت رشد کرد.بزرگ و بزرگتر شد وتمام عروق و نسوجی که اورا پروراندند بلعید...بگذریم...اتفاق انسانی ممکن بود برای هر موجود دیگری بیفتد...اگرچه فیزیک ما آمادگی بیشتری داشت وقرعه فال بنام ما افتاد اما مسلما گلی که امروز میروید همان گلی نیست که صدها هزار سال پیش در دامان زمین متولد میشد.

اتفاقات همواره در زهدان زمان در انتظار لحظه ی میلادند،در حالیکه مثل صفهای طویل و بی نظم آدمها همدیگر را رو به دیواره لطیف و شکننده ی لحظه ها فشار می دهند...وکافیست ما تکان بخوریم تا اتفاقی تازه و بدیع در دامانمان متولد شود...و چه زیباست جریان تفکر آنان که در تمامی اتفاقات ،حتی تلخترین ها زیبایی و لطف می بینند...من فکر میکنم چقدر اتفاقات کوچک وبزرگ که در لحظه روییدن،درست زمانی که باید ونگ های تولدشان را می شنیدیم،مردند..ومانادانسته از کنار آنها گذشتیم و لگد مال کردیم چمنزاری را که میتوانست نشخوار لذیذ یک عمر باشد.

درجولانگاه اتفاقات امرور ظرفی برمیدارم تا وظیفه ی خود ساخته ام را در آن بپردازم و در فراوری گوشت و سبزیجات زاویه های ظرف چهار گوش مرا  به اتفاقی دیگر رهنمون میکند...دایره اولین هندسه ی هستی ست که بشر شناخت..زاویه های هندسی همیشه مرکز تجمع نیروهای گریز از مرکز بوده اند وتنها افرادی خاص بدانها دست یافته اندو به همین دلیل در هندسه ی نیایش سه،چهار و هشت گوشه همواره نقش بزرگی ایفا کرده اند و در عرفان پارسی زبان از زاویه نشینی وگوشه نشینی بعنوان قدمهای اولیه ی سلوک برای دستیابی به نیروهای مرموز اما بسیار قدرتمند ذکر آمده است.هرمهای مصرباستان،زیگوراتهای ایلامی،معابد هند وچین  ومساجد و خانقاهها از هندسه ی زاویه دار برخوردارند،حتی سنگفرشی را در عکسی از شهر ممنوعه ی چین دیدم که هیچ تکه سنگ بدون زاویه ای در آن بکار نرفته بودو در تحلیلی فیزیکی آنرا با حرکات بروج فلکی موزون و هماواز دیده بودند...اما دایره ،هندسه ی بنیادین هستی ست .راز خلقت است در ماده و انرژی...

یادم آمد که از رودخانه ای زلال بالای کوه با دستهایمان آب برمیداشتیم وبه بالا پرتاب میکردیم و به شکل دایره های کوچک به سمت پایین میامد...وفیزیکدان عاشق از رازهای کوچک فیزیک طبیعت چیزهایی گفت ..در حالیکه معشوق با خود میگفت تنها فیزیکی نمی بیند من هستم...ومن فکر کردم این تنها شباهت ما با خداست...وقتی که عاشقیم..وفکر کردم چقدر عشق آدمی را به خود مشغول میکند..وقتی ناگهان یکروز پس از سالها چهره ی تکراری خود را در آینه می بینی ..موهای سفید شقیقه ها،چینهای بزرگ پیشانی ،کبودی چشمها وگذر زمان را مثل پتکی سنگین بر سرت احساس میکنی... و فکر می کنم عشق نهایت خودخواهی ست و بارزترین نمود آن در میل به هماغوشیست،آنجا که تمام اتفاقات به لذتی کاملا شخصی برای خویشتن منتهی میشود...

 

نظرات ()



وداع
نویسنده: بانو - ۱٩ آذر ۱۳۸٩

تنها نسیمی کافی بود

 - پشت نفسهای آتشی که میرفت٬ــ

تا برزمین اوفتد

قامتم

مثل درختی که پس از صاعقه...

 

Winter Landscape with a Dead Tree

نظرات ()



بندر من!
نویسنده: بانو - ۱٦ آذر ۱۳۸٩

ای بندر کبود هزاران پرنده سپید! آیینه ی بزرگ آسمان !شهر آب !شهر آفتاب !شهر کشتی های سرگردان! شهر سوغات و گل و مسافر!شهر توپ و فریاد و بوق و بیرق !ای بندر نارنجی آرام!شهر جزیره های امروز و دیروز!شهر پوستهای رنگارنگ پر از رمز ..پر از راز..پراز نواهای اساطیری!شهر آل و اوراد!شهر زار و آتش و اشباح !شهر هزاران هزار افسانه راستین و دروغین!شهر افسانه مروارید!شهر ابریشم و عاج!شهر کشتی رافائل!دوستت دارم...دلم برای سلامهای شامگاه و بدرودهای صبحگاه کشتی هایت تنگ است...دلم برای شانه های خیس درختان لیمو ٬عرق شامگاهی نارنج٬برای چادر شبهای گسترده زیر باران بهار نارنج٬دلم برای انجیر های اساطیری معابد تنگ است...حالا پای هر جمبو سرخ است از سخاوت بی نیاز پستانهایش..دلم برای کوچه های صورتی گلهای کاغذی تنگ است...برای بوسه های پنهانی بچه های عاشقت پشت لبهای نازک گلهای کاغذی...بندر آرام روزهای شیرینم..بندر تنهاییهای پرهمهمه ام٬بندر تمام راههای مجاور دریا...دریا...بندر تمام آبی!دلم برای غروبهای دریاییت تنگ است...برای نیایشهای شامگاه نیلگونت٬دلم برای شبهای شاد عاشقانه ات تنگ است..شهر گرمای خیس تابستان!شهر ابرهای تا ظهر در حیاط خانه ها و پای درختان یله!شهر کندوهای صمیمی هر گوشه وکنار شهر عسل!شهر خرماهای آبستن همیشه عاشق!شهر شهد و شعرو موسیقی!دلم برای نگاه های شاد و خندان دخترکانت٬شیطنت برهنه وبکر پسرانت٬دلم برای آب انبار قوام٬عمارت ملک٬دلم برای تمام کوچه های قدیمی تنگ هم ایستاده و دست بر شانه بازار٬دلم برای سایه صدای دختران بر آب٬برای ساحلی که همیشه مهمان داشت٬دلم برای اشتیاق مداوم مردان و زنانت به دریا تنگ است...ساحل سنگ و شیشه!ساحل آب و آتش!ساحل غریو و سکوت!ساحل آرامش و توفان!صبوری و طغیان!دلم برای عبور هر صبحگاه از دریا ...هر نیمروز با دریا...دلم برای شبان و روزان عاشقانه ام با تو تنگ است..بوشهر !شهر هزار خاطره شیرین!شهر پنج شنبه تا عشق!دلم همیشه برایت تنگ است..

نظرات ()



شمس الضحی
نویسنده: بانو - ٢۸ آبان ۱۳۸٩

من ابراهیمم !پیامبر خدا !خلیل الله! راههای بسیار پیموده ام و جورها کشیده تا ابراهیم شده ام.تاوان تفکر پیشتازم آتش بوده است و بهای آتش ابراهیم شدن!بارها ربم را آزموده ام ..از آغاز یقین نبودم .دریایی از تردید های بی پایان بودم ٬سالها با بتان زیبا همنشین و همخوابه !روزان و شبانی پر از کلمه داشتم ..تا کلمه خدا شد...ابراهیم شدم اما از شک خالی نه!

 امشب نهم ذیحجه است و اسماعیلم آنسو افتاده است..خواب؟ نه !هر دو در التهابی عظیم میسوزیم و ای کاش آتش بار دیگر بر من فرو میریخت و مرا ازین شب سنگین و بی پایان  که مرا به فردایی بی کورسوی امید٬ بی اسماعیل ٬بی عشق٬ متصل میکند ٬رها میکرد.دلم پر از وسوسه های شیطانیست و سرم انباشته از فکرهای سیاه و سپید و تاریک و روشن٬فکرهای فردایی ٬کلماتی نو رووییده است و بسرعت نور ریشه میدواند و تمام قلمرو ذهن و دلم را در سبزینه زندگی بخشش فرو برده است.

خدایی که با من است و بر من٬مرا به ازمونی دردناکتر بارها سوزنده تر فرا خوانده است..آری همان خدایی را میگویم که آتش بر من گلستان کرد..من خود اسماعیل بودم ٬قربانی آتش جهالت مردم شدم اما آتشی بس بزرگتر از درونم مرا رهانید...من آنقدر در خود هیمه های فروزان داشتم که آتش آنان بر من خردک شرری نبود و سوخت در التهاب جان من...فریاد آتش را شنیدم که به پروردگار پناه برد از سوزش کلماتی که مرا ابراهیم کردند....

پوشیده چون جان میروی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

اکنون اسماعیلم آنسوی عشق است و خدا اینسو...ومن این میان هروله ای دارم جان گداز و تن فرسا..اسماعیلم عشق است و پای مرا به زندگی گره زده ٬تنم آبادان این عشق است و چشمه هایی که به ضربات کوچک پای او در من جوشیده است مرا سبز و زنده کرده است..مرا که عمر ی تشنه وسرگردان تمام وادی های تنهایی و نومیدی بودم ..اسماعیل استقرار دل من بود ...کعبه قلبم را همان جا بنیاد کردم که او بر زمین نشست...اما خدای من شریک بر نمیتابد..خدای من جوانست و نا آرام..مغرور ...خدای من آتشی است افروخته که که زبانه اش عالمی راخاکستر میکند..چون ناقه صالح تمام سبزینه تنم را میطلبد تمام آبهای روحم را به لمحه ای و جرعه ای خشک میکند ...مرا لم یزرعی میخواهد که جنبنده ای در ان راه نیابد و آنگاه بهشتی در من میرویاند وآبادانم میکند...ابراهیمم میکند تا ابد...

من ابراهیمم ..وابراهیم یعنی حرکت..یعنی تکامل از خشونت به لطف..وجودم لبریز لطف اوست پس بر هر راه که میروم گیاه عشق میروید و آب حیوان میجوشد..خون و خشونت به آرامش و ایمان بدل میشود.من پیک مرگ نیستم ٬مژده زندگیم..من ابراهیمم همو که تا قربانگاه دلم شتافتم تاانسان  را نوید و نهیب دهم که فرزند خود را واگذار خدای تو خون نمیخواهد..عشق میخواهد بانگ براوردم که عشق به انسان همان عشق به خداست...وعشق تنها عشق ترا خلیل الله میکند... 

 آن سپیده در ان قربانگاه غم انگیز من بار دیگر مردم و احیا شدم..من تمام دلم را ٬روحم را٬عشقم را٬انگیزه هایم را٬امیدو ایمانم را ٬اشکهایم را ٬لبخندهایم را٬تمام سرگردانیهایم را ٬غمهایم را٬نا آرامیها و نادانیهایم را٬من تمام وسوسه هایم را بر زمین زدم وقربان کردم تا احیا شدم و ابراهیم شدم تا ابد ...وسپیده دوباره بر من دمید و زندگی دوباره سبز شد و رویید...وخداوند خلیل خود را یافت...

نظرات ()



شمس الضحی
نویسنده: بانو - ٢٤ آبان ۱۳۸٩

بسم الله ای شمس الضحی

بسم الله ای عین الیقین

 

 

 

بعداز تعطیلات راجع به حال وهوای عاشقانه قربان خواهم نوشت

نظرات ()



شب،موسیقی
نویسنده: بانو - ۱٩ آبان ۱۳۸٩

با این موسیقی که جاریست در انتهای شبم میشود تا خدا رفت.دلم آرامشی بیتابانه دارد٬چیزی که نمیدانم چه بناممش هوای نفسهای آخر این شب آرام را غریب کرده است ٬چیزی که در این موسیقی زیبا مثل یک معجزه رخ میدهد٬هر لحظه...

بعضی آدمها میدانند چگونه خودشان را در تمامی لحظه های دیگران جاری کنند.میدانند چگونه دیگران وابدارند که در تنها ترین اوقاتشان آنها را محرم خلوت خود کنند و ازین حضور مداوم رنجیده خاطرو ملول نشوند و بل اگر گاه خردک خللی بررسانه های ذهن و روحشان سنگینی کندپریشان و آزرده شوند .

من ازین دسته نیستم .تا هستم ٬هستم..گاه رفتن میروم٬با تمام سایه ها و رنگها وفرکانسهای حضورم روی ایستگاه لحظه ها..

واین موسیقی رسانه ای ست که برغم جوهره دروغین تمامی رسانه های طبیعی و بشری حقیقتی عاشقانه و والا را میان من و روحی که آنسوی ضرباهنگ واژه های موزون و نوازش جادویی سازها خود را  ازلی و ابدی کرده است جاری میکند.

اگر به نور ایمان ندارم برای آنست که ازمجاز سست و لرزان حقایقی که دستخوش بازی طیفند٬از فریب هر نگاه معصومانه٬از تحمیقی که پشت  هر احساس هنری  پوزخندی تمسخرآلوده میزند ناخرسندم..و از تصرف یک تکه گوشت و چند استخوان٬و تاثیر فراز و نشیب امواج ناپایدار و نامریی٬نقش ذره ای غبار در انعکاس یک آه..رنج میبرم٬میدانم کلمات هیچگاه اندیشه ها نیستند٬ودستها هرگز زبان حقیقی درون نمیشوند٬هنر کی توانسته است راز خداوندان را فاش کند؟واین نیمه منتظر همیشه دل به مجاز نیمه دیگر می بندد...بنیاد هستی از اساس سست است...

اما این موسیقی را نمیتوان انکار کرد٬فارغ از تمامی مجازها با حقیقتی بنام روح ٬جان ٬وسویدای دل من رابطه دارد٬ودر درون من آسمانی برای پرواز میافریند که فریب طیف نیست٬حقیقت بی شائبه و نابی ست که میتوان بدان تکیه کرد و لبخند زد..حتی اگر ان تکه گوشت آلوده باشد  یا آن استخوان پاره ها شکسته..وحتی اگر تو مجازی از عشق باشی ازحقیقت درون من چیزی کاسته نمیشود...

برای درک حقیقت یک هنر به لبخندی که برلبهایت می نشیند اعتماد کن.

                                                                  

                                                                                 

نظرات ()



دوره تنهایی
نویسنده: بانو - ۱۳ آبان ۱۳۸٩

اگر تقویمی میگذاشتم و روزها را یک به یک به عنوانی از احساسم نام مینهادم حالا کتابی داشتم از داستان روز بروز زندگی وهر روز دنیایی از حوادث درونی و بیرونی.زندگی هر کسی شاهکاری بزرگ است دست نوشته زمان نا آرام که نمیگذارد ترا لحظه ای با خودت آرام بیاسایی.

به پشت سرم که نگاه میکنم از اینهمه عمر٬از اینهمه روزگار که گذرانده ام وحشت زده میشوم و کنکاشی بزرگ گریبانم را میگیرد که با خود چه دارم؟اگر تقویمی داشتم و هرروز یک عنوان مینوشتم  الان کتابی هفتاد منی از حکمت و تجربه با خود حمل میکردم اما اکنون چه دارم؟غیر از آن چیزی که روحم در خود پنهان دارد و رمزش را نمی دانم و به آن دسترسی ندارم...

معده ام درد میکند مربی ام پرسید چرا؟مگه شما عصبی هم میشین؟!!ظاهرا که خیلی آرام هستین..گفتم برای بهم ریختن لازم نیست زحمت زیادی بکشید..کافیه روزی یک تیتر خبر بخونید...نگاهش تلخ شد.

یکی از موضوعاتی که خیلی برای من جالب است اینست که همه حقیقت را میدانیم..بسیاری از حقایقی که گفته میشود تکراریست .یعنی با آنها مواجهه داشته ایم اما به شکلی که برخی میگویند نگفته و نشنیده ایم ..به این برهنگی و وضوح...وحقیقت هرچه برهنه تر است دردناک تر و هول انگیز تر است...حقیقت به این زیبایی...

من از لذت بسیار صحبت میکنم و گاهی دیگران متعجبند که که این لذت کجای رفتارم تجلی دارد؟تفریح؟خوشگذرانی؟منفعت طلبی؟سفر؟دوستی؟مصاحبت و همنشینی های شاد؟برای اپیکورهم لذت این معنا را نداشت...لذت و خوشبختی بنا به سطح وجود افرادو توقعات آنان و شعورشان تعریف میشود..برای اپیکور بزرگترین لذت کشف پوشالی بودن خدایان المپ و رهایی از سیطره سنگین مکافات بود٬ همچنان که برای بسیاری از ما هنوز این آزادی و لذت میسر نشده و کفران تلقی میشود...برای اسپینوزا بی اساس بودن یهودیت و اعتقادات این دین......برای محمد رستگاری از بت پرستی و پناه بردن به خدایی بسیار والا تر و شایسته تر از خدایان پیشین ..اعتکاف...پاسخ یک روز گرسنگی به یک نیمه خرما...برای یک فرد نرمال لذت ممکن است یک خواب راحت بعد از ظهر باشد.برای یک بیمار خوردن از درخت ممنوعه.برای یک عاشق حضور دلدار... برای من لذت حسی کاملا درونیست...یک رضایت کاملا شخصی که ممکن است از دیدن یک لبخند از دخترم...خوردن یک فنجان چایی...فکر کردن به یک موضوع فلسفی...همین نوشتن...تنهایی در ساعات دلخواه...خواندن چیزی از جنس حقیقت...چه میدانم ...دنبال لذت برون گرایانه نیستم...گاه از اضطراب و چشم انتظاری کشنده لحظه ها آنقدر لذت برده ام که حاضرم نیمی از عمرم را بدهم و دوباره آنرا تجربه کنم...ومیدانم که لذت بسیاری از هموطنانم شبیه لذت های من است و این خاصیت تاریخ ماست.

ما ملت پیری هستیم.وبه تبع لذتهایمان هم با ما پیر شده است و خدایمان پیرمردیست که دیگر حتی حوصله و توان گوش کردن به حرفهایمان را هم ندارد اگرچه ما دیگر حرفی هم نداریم که او بشنود و مثل پیرمردهای آلزایمری مدام خاطرات تاریخی مان را تکرار میکنیم...هی سعدی..هی  حافظ...

ضمیمه:روزی شنیدم که پیرمردهای آلزایمری مدام یک واژه را که جزو مکتوماتشان و راز زندگی شان بوده را تکرار میکنند...بلا اراده...مثل نام زنی که پنهانی دوست میداشته اند...وخدا میگوید هرکه عشقی را پنهان بدارد و بران عشق بمیرد شهید است...مات شهیدا

                                                                                          تابستان ۸۹

 

نظرات ()



هبوط
نویسنده: بانو - ٢٤ امرداد ۱۳۸٩

آدمی همچنان که عمر طی میکند وتاریخ مسپرد ٬از ازل  تا گناه ٬از گناه تاابددستخوش سیری عظیم و پیچاپیچ است.در جسم و ذات خود...هبوط تاریخ درونی آدمهاست..تاریخی که علیرغم تمام شعرها وشعارها تکرار میشود.بارها و بارها...وهربار غم انگیز ترو دردناکتر از بارپیش..وهرچه سطح آگاهی آدمی رشد میکند هبوطش دردناکتر میشود..نادان مثل نوزاد هبوط میکند درد دارد اما درک درد نه!همه چیز را غریزی مسپرد..هرچه بزرگتر میشود درک او از درد عمیقتر میشود همچنان که از هبوط..به تناسب سطح آگاهی درک او از لایه های درونیش عمیق تر و واقعی تر میشود و اعصاب حساس تر و پردازشگرهای روحش سریع تر و قویتر کوچکترین زخمه ها وضربه ها را گرفته و تحلیل میکنند و درد را سریعتر و قویتر که همزاد بشر است از تولد..از اولین نفس که بزور میاید..با گریه..درد جدایی ٬درد رحیل٬اولین درد هبوط...

 اما هر هبوط حرکتی ست بسوی تکامل٬آدم در هبوط کمال یافت..هبوط دردناک بود ٬سرگردانی و حیرتی وحشت افزا٬تنهایی٬و جدایی از تکه جانش٬احساس نقصانی جانگداز در او ساخته و پرداخته بود..اما در همین ورطه هائل اول خودش را پیدا کرد٬دید٬لمس کردو دانست که همه اوست و باقی هیچ...

آدم پس از هبوط تازه دانست که گناه راه تکامل او بود همچنان که شک راه یقین وهمچنان که امروز میگویند فرضیه لازمه پردازش نظریات بزرگ.آدم فهمید که اگر در بهشت میماند هرگز خودش را نمیدید..آنقدر سایه پروردگار بزرگ و گسترده بود که پیدا نبود.آنقدر نور پروردگار عظیم و فراگیر بود که چشمهای او توان دیدن خودش را نداشت...بهشت تمام توان او را میگرفت چون نیاز همراه او نبود..نیاز با شیطان پشت درهای بهشت مانده بود..نیاز در خوشه گندم بود وشهد سیب...وآدمی نیاز را برگرفت ..وشک را..وتاریکی را...وگناه را...وآمد تنها با کوله بار کمال...

آدمی هبوط کرد آنچنانکه هر روز...واولین درد او جدایی بود٬از تکه تنش٬ که ماده ای زیبا بود.آدم ناتمام بود وحیران تکه تنش..ناتمام بود و هنوز هم بدنبال تکه اش برای تکمیل٬ نا آرام است..وانگار هیچ تکه ای او را دیگر تمام نکرد.هربار درخم ابرویی از پی اش روانه...هبوط کرد...رسید اما تمام نشد و باز این هبوط تکرار شد.هربار به نشانه ای...آدم درگیر گرداب بی پایان هبوط شد...واین نفرین پروردگاربود...نفرینی که آدم را با تمام نقصانش با کوله بار نیاز به سمت کمال هدایت کرد.واین بزرگترین معنای آفرینش شد که گویا خداوند نیز در قهر قدرت بشر لاجرم گردن نهاد.

وهبوط تاریخ تمام آدمیان شد چه آنان که برای تمامیت خود سرگردانی را تن دادند چه آنان که برای تکمیل خود هرروز از بهشت خنثای معصومیت و نادانی گریخته و عاشقانه گناه میکنند...

                                                                       ناتمام

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٢ امرداد ۱۳۸٩

چند روزیست ارتباط من و واژه ها گم شده...انبانی از افکارو ایده وخاطره دارم اما...لابد اتفاقی افتاده...باید کمی با خودم تنها باشم...لابد...نمیدانم.

نظرات ()



یک یادداشت
نویسنده: بانو - ۳٠ تیر ۱۳۸٩

شاید دوماه از مردنم بگذرد.خاک سرد است و تنم کرخت و دلم تنها٬من و این تنگنای تاریک و نمناک٬من و این اضطراب بی کسی بینوایی٬من و این سکوت..من ودرد...

تنم را که تکان میدهم انگار دست مرگ می شکند٬مثل زمین زمستان سله بسته ام٬نفس نیست...حافظ باز کردم:عیسی دمی کجاست که احیای ما کند...

پر از وسوسه های شیطانیم٬زوزه های مرگ٬سوسه ی گورکن ها٬افسون مار٬صدای خراشیدن چشمهایم به ناخن موشها را می شنوم.حقه ی دلم می شکند و اشکم جاری میشود...از دوردست خاطره ای آمد....

        یادش آمد که برآن اوج سپهر    هست پیروزی وزیبایی و مهر

در دوردست درختی در باد می جنبد٬سبز٬مرد آمدوکیسه ای بر دوش...لب به دشنام ونفرین باز...چشمهایش تیره ٬تمام وجودش کدر بود اما نگاهش از کینه مثل سنگ شبه میدرخشد...تبر در دست درختم را بریدم و راه افتادیم به سمت ساحل...وهرکدام در انتظار کام ماهی خودکامی...چند صد سال؟...نمیدانم...

نظرات ()



مرثیه
نویسنده: بانو - ٢٧ تیر ۱۳۸٩

شب بود٬سکوت بود٬وزبان گلها خیس...پرده ای تکان خورد اما نوایی نوزید.مگسی پرید و زنبورک غربت نواخت.شیشه غبارگرفته وبغض هوا تنگ...نوباوه جام را به زمین زدوماهی مرد..دریا گریخت سوی شاخه ای از نور...در ساحلی دور...

دلم بی هوامیزد...در را بستم...چراغ گلها همه خاموش...بانوی غمگین جام داربه آبهای جاری خیره شده...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٦ تیر ۱۳۸٩

کاش ب نبود

 تا بغضی بگیرد

در فضای سینه ات

وحرفی تازه نترکد

تابباراند

گریه را                                                        

روی گردصورتت... 

نظرات ()



خودپرست
نویسنده: بانو - ٢٤ تیر ۱۳۸٩

همیشه به تطابق زمانی اتفاقات اعتقاد داشته ام.میدانم میان من و پرنده ای که ناگهان میپرد ٬کودکی که متولد میشود٬مردی که میمیرد٬راهی که ناگهان تمام میشود رابطه ایست..رابطه ها را دوست دارم زیرا معنای زندگی من هستند و میدانم که اگر از کنارشان بگذرم چیزی را از دست میدهم٬چیزی که حتی میشود آرامش نامید...

امروز زاد روز اتفاقی بود که منم!-اگرچه بسیاری از ما اصلا اتفاق نیستیم ـو دیشب در آستانه روزی که دردناک زادن من بود روحی بزرگ را ـکه نه سال پیش ازطلوع من غروب کرده بودـ تا مرگ بدرقه کردم...و این تطابق زمانی بود...وروی شانه های میزی که هیچوقت مهربانیش را از من دریغ نمی کند و بدنبال هیچکس تا آنسوی فراموشی نمیرود روبروی گلها غمگنانه و سوگوارانه اشک ریختم...مثل درختی که ناگهان ترک می خورد...

چند کتابی خوانده ام و با اندیشه های نیرومندی مواجه شده ام..افکار بلندی که تاریخ نوردیده وهرروز زنده تر و شاداب تر میشوند به سمت من آمده اند حافظ ٬سعدی٫مولانا...مولانا...وبسیار افراد بزرگ...اما تنها یکی در من حلول کرد و جاری شد...کارل گوستاو یونگ...از اولین لحظه های مواجهه با او احساسی عمیق بمن گفت میان ما باید ارتباطی باشد٬همچنانکه میان او خدایان باستان...

دیشب در آستانه روزی که دردناک زادن من بود مسیر پرخم اوراقی را که مدتی بود باهم می نوردیدیم باتمام رساندیم..مسیری که در ایام اخیر تسلای دل ویرانم بود...تطابق زمانی..

صبح امروز را با پیامکهایی از تبریکات دوستانه و گاهی خالی شروع کردم...بعد گوشه ای را که مکان اقتدار روح من است گزیدم...چای...موسیقی...سعدی...چند پیامک....مراقبه..حالم خوب بودو زبان گفتگویم باز شده بود...با خانه صحبت کردم ٬با کتابهایم٬گلدانها٬...به گلدانها که نگاه میکنم هرروز سبز تر و شاداب تر میشوند.میدانم وقتی ساعتم را تنظیم میکنم تا به پیشواز طلوع بیدارم کندخورشید زیباتر میشود...میدانم باید روز را همراهی کرد تا آسوده بگذرد...وباید دوست داشته باشم تا اندوه دوستانم بکاهد...

به دخترم گفتم:باورکن اگر کارد آشپزخانه را دوست داشته باشی هرگز دستت را نخواهد برید...

ظهر یک جلد حافظ زیبا بطور غیر منتظره و ناخواسته بدستم رسید...بدون هیچ تدارک خاص یا منظور مشخص!...این تطابق زمانیست...ـ فریاد زدم...زندگی را اگرهمراهی کنی همراهیت میکند و اگر سخت بگیری بر تو سخت میگذرد...گاهی قبل از خواب در آسوده ترین حالت خودم را در شرایط خاصی مثل قبر قرار میدهم...ونفسم ناگهان میگیرد و جسمم به تقلا میافتد...هیچ چیز تغییر نکرده بجز مسیر تفکر من!لائوتزو میگوید:همه چیز روشن است٬تنها منم که مه آلودم!

به دختر جوانی که رانهای معصوم تپلش را به خشونت ویبراتور سپرده بود و میازرد گفتم:اگر به تک تک سلولهایت احترام بگذاری همیشه زیبا و متناسب خواهند ماند...لبخندی زدوتایید کرد وناگهان حرفم را باد برد.

برای دوست داشتن آدمها گاهی باید رهایشان کنی...رهایشان میکنی چون دوستشان داری.نعمتی بالاتر از آزاد کردن نیست.آزاد کردن یک انسان از تنگنای یک فاجعه..یک ارتباط توخالی..که اگر همت نکنی پراز انزجار و تنفر میشود.آزادی به تو عشق را برمیگرداند٬زیرا عشق فرزند آزادی ست.

چراغ را خاموش میکنم .ساعت ۳ صبح است..در بسترم دراز میکشم و بدنم را رها میکنم و میگویم خدایا شکر!..درها باز میشود به رمزی که خواندم..ولحظه به لحظه با هر شکر واکنش رضایتمندانه جسمم را بوضوح احساس میکنم وقلبم تند میزند...دلم آرام است مثل یک نوزاد یک روزه...

نظرات ()



پایان رویا
نویسنده: بانو - ۱۳ تیر ۱۳۸٩

آستانه فروریخت

 مثل یک سلام هزار منی

  یک امید واهی دو مایی

  پای اشتیاق موهوم

  اتاق زایمان

        واژه های عقیم

            عصر روز جمعه

 

  وچند پر که سوخت

  دریاسی یائسه

 هنگام ریختن

     دو بال

      در محاق آفتاب و ماه...

            *****

 

  کودکی که پنج شنبه بدنیا آمد

   جمعه

   در واماندگی میان

               دوخواهش

                      مرد...

       ****

  و آستانه فرو ریخت

    آنگاه

       که

     ضربان کفش

   روی قلب چند خانه

              آنسوتر

                      تند شد...                                            

نظرات ()



تنهایی
نویسنده: بانو - ٧ تیر ۱۳۸٩

غروبه...تنهام...وترجیح میدم به آرزوهام فکر کنم...تنهایی یکی از آرزوهای به گور رفته بسیاری از ماست.اماگاهی اصلا نمیدونی چقدر بهش نیاز داری.دوست داری یه مدت تنها باشی و بیکار.اونوقت در رو بروی هرچیز و هرکس ببندی...و بعد بشینی فکر کنی که خب...حالا؟...شاید اگه آدم خیلی منظمی باشی باز بشینی و برای ساعات استراحت مطلقت برنامه اداری بنویسی...انگار که اورجینال کارمند دنیا اومدی...اما من نه..کلا آدم منظمی نیستم و برای همینم اصلا با برنامه ریزی میونه درست  و درمونی ندارم برای همینم اولین کاری که میکنم اینه که میرم آشپزخونه یه چایی میذارم دم بیاد...بعد یه موسیقی میذارم...شاید یه دوش بگیرم..چند کتاب محبوب رو میارم میریزم درست وسط هال...بعد یه آه از سر خوشی ...میام ولو میشم رو فرش...

 شاید یک ساعت بیکار رو فرش بیفتم.اصلا چه اجباریه که حتما کاری بکنم؟...آره شاید اصلا بیشتر وقتمو بیکار و بی حرکت بیفتم همین جا وسط هال...چشامو میبندم و فضا میدم تا تمام فکرهایی که یه جورایی شرمنده شون هستم بیان جولان بدن...فکرایی که اومدن با من دوست بشن اما سرم شلوغ بوده و اعتنا نکردم...اونایی که دلشون گرفته بوده اومدن درد دل کنند اما بی جواب موندن...فکرایی که تشنه گوش دادن بهشون بودم ٬دوست داشتم برم تو بحرشون..کنکاش کنم اما نتونستم..وقت نداشتم و...خیلی پیش میاد -شاید روزی چند بار -که گرم یه فکری میخام بشم اما کسی٬کاری٬چیزی میاد میپره این وسط و رشته کلاممون رو میبره...امروز من در اختیار شما هستم...میتونید بیایید و هر چه دلتون میخواد بگید..من عاشق شنیدنم...اینقدر شنونده خوبی هستم که همیشه سرم شلوغه...گاهی از بس میشنوم که سرگیجه می گیرم ودچار تهوع میشم..مردم خیلی راحت حرف میزنند..انگار حرفاشون از جونشون میخوره میگردند تا یک گوش مفت گیرشون بیاد همه رو یهو خراب کنند رو سرش...اما حرفای مردم هم مثل خودشون خیلی جذاب و جالب و متنوعه.

نمیدونم دیگران با یک تنهایی مثلا یک ماهه چه میکنند اما من حتما بیشترش رو در سکوت و تنهایی و سکون خواهم گذروند.البته خیلی هم تنها نیستم.منم ٬دلم٬شهرستان وجودم که هزاران سکنه داره با کوچه و بازارهایی گرم و پررونق که فقط وقتی تنها هستم رو میشن و خودشونو نشون میدن...یاد گالیور میافتم و سرزمین ذهنیش...همه ما یه همچین دنیایی داریم اما باید به اون سامعه و باصره خاص برسیم تا با اونها روبرو بشیم...چیزی که عالم خیال گفته میشه و همه مون فکر میکنیم عالم خیال چیزی مجازی و غیر واقعیه...ما آدمای امروز اگر هیچ چیز بلد نباشیم اما انکار کردن رو خوب بلدیم و اتفاقا هرچه بیشتر انکار کنی روشنفکر تری!!!انگار بند ناف روشنفکری رو با نه بریدن!!-ماجرای نه روشنفکرانه رو هم میدونم که پراگماتیک ومستدله و قبل از اینکه گفته بشه زندگی گوینده ش رو متاثر کرده-ومتاسفانه کمتر روشنفکری دورو برم می بینم که همچین ویژگی داشته باشه.حرف..حرف..حرف...پشتش تا بی نهایت هیچ...

من تا حدود خیلی کمی باسکنه وجودم رابطه برقرار کردم و میدونم گاهی که باهاشون تنها میشم و شفافیت ارتباطم بیشتر میشه مثل غول سندباد اگه بگم کوه رو بردارید در طرفه العینی کن فیکون میشه!...اما نمیگم چون معتقدم هرکوهی تا زمانیکه تکون نخورده کوهه و من دوست ندارم هویت هیچ کوهی رو ازش بگیرم.

برای غذا برنامه ای ندارم.شاید اصلا نخورم...اینقدر هله هوله میخورم که خیلی نیاز به غذا پیدا نمیکنم-یادش بخیر دوستی که با تعجب اینو بهم گفت و من فکر کردم که خب حالا یعنی چی؟و پشتش کلی فکر کردم که حتما با خودش فکر میکنه رژیم غذایی آدما معرف شخصیتشونه!آدمایی که قرص میخورند٬روی برنامه میخورند و به محتوای اون چیزی که میخورند فکر میکنند ادمای خوش فکر و متشخصیند لابد ...اه اه...اینکه اصلا به معنی چیزی که می بلعه اهمیت نمیده چطور میتونه به ابعاد گسترده رابطش با آدما فکر کنه...چطور میتونه اصلا قرص فکر کنه!!خب پس چقدر خوردن میتونه تعیین کننده باشه...مدتها حتی هنوز هم بعد از یکسال که از قضیه میگذره بهش فکر میکنم با وجودی که اعتقادی به این نوع استدلال ندارم....خب میدونم اگر خواهرم تنها بشه اولین کاری که میکنه اینه که روزه میگیره...من؟اصلا...بدون چایی و قهوه نمیتونم از لحظه هام لذت ببرم و لذت معنی زندگیه...و خداست...و بعد از همه این حرفا میدونم که اون دوست اصلا به این قضیه فکر نکرد ...حتی ساعتی...

پیاده روی اونهم در ساحل اونهم دم غروب حتما انجام میشه.این نیاز منه درهرحال و هر شرایط دماغی...همیشه فکر میکنم با این برنامه ای که برای زندگی در شهری مثل تهران دارم خودم رو توی هچل دیوارهایی اسیر میکنم که عمیق ترین لذتهامو ازم میگیره...مسیری که هرروز از کنار دریا تا محل کارت میری میافته توی خیابونهای پراز ازدحام سنگ و فلز...رنگهای طبیعی جاشو به رنگهای مصنوعی میده...واین نسیم اشباع از رطوبت شور دریا بدل به دود و دم و انواع گازهای مسموم ومضر میشه..ومن هنوز برای تبدیل این زیبایی به اون ناخوشایندی تلاش میکنم...انگار این تیشه جز وجود ما شده وتا ریشه قطع نشه از دستمون نمیافته...

میتونم بشینم و ساعتها با گلدونای زیبای تراس بی مزاحم خوش باشم..براشون آواز بخونم...موسیقی براشون بذارم . لامپ رو روشن کنم تا نور رو در تاریکی شب ببلعند و آفتابه بدست نقش ابر رو بازی کنم...

اگه روزگار پیشین بود شاید کارهای دیگه ای میکردم و مدام موبایلمو یدک میکشیدم٬یا  برنامه ای میریختم که دیگه به زنگ موبایل نیاز نداشته باشم و ترجیح بدم خاموشش کنم و...یادش بخیر...هر دوره ای از زندگی آدم زیبایی های خودش رو داره واز همه زیبا تر عشقه!

کاش در هیچوقت باز نشه...وکفش هیچکس دم این دربخواب نره...من به این تنهایی که با صدای چرخیدن کلید توی در میشکنه مثل هوا برای زندگی نیاز دارم...اما حقیقت همیشه به تلخی خودش رو نشون میده --و یه فکر دستش رو بلند میکنه و میپرسه چرا حقیقت که زیبا ترین معناست باید تلخ باشه؟!...الان دیگه وقت ندارم ...دشمن رسیده...بعدا با هم حرف میزنیم

 

نظرات ()



عنوان؟؟
نویسنده: بانو - ٢٩ خرداد ۱۳۸٩

نمیدانم پای چندمین درخت  بود که نشستم و دل به "آواز کشتگان" سپردم .آنچه که احساس کردم از آغاز هستی با من بوده و تا "آنکه نیست" باشد در تمام رگهای زندگی جاریست.شاید آن روز به این عمق پی نبردم به راز شعری که با روح بزرگ کودکانه ام بلعیدم و نگاهش داشتم تا توشه راه زندگیم باشد و هرگاه شاخه غفلت گلوی لحظه هایم را فشرد بخوانم که

شدغلامی که آب جوی آرد         آب جـوی آمد و غـلام ببرد

دام هربار ماهی آوردی              ماهی این باررفت ودام ببرد

باد میوزید و من مست...بلوطی آواز می خواند ...کاش گیسوانی داشتم که دست باد می سپردم تا مرا به آخرین بلوط روی زمین متصل کند..همانجا که دریچه ساعت گشوده میشود و آن قناری غمگین ساعت پایان را مینوازد...وامروز را ناچار نباشم برای "بریدن"٬ مثل راهبه ای در کنجی نشسته ٬به چاقوی شکسته ی بغض کرده ای در سوگ  سروی نارسته مرده آنرا ببرم.

شکنجه گر ساواک با ریشخند زندانی را میازارد که این بار ماهی دام را برد...ومن فکر کردم چرا مامور ساواک ؟ برای رهایی از جولان غفلت آیا همیشه باید ریشخند یک ستمگر را بجان خرید؟واین ستمگر کیست که هر بار در پوششی نو خود را به زهرآگین ترین حضور بر تو مینمایاند؟ وچرا ؟این لفی خسر مگر چقدر بر ما حاکم است؟وچرا در هر حال و بهر شکل ما بازنده ایم؟ نمیتوانی بگویی انسان متکامل از تنگنای زیانبار لفی خسر رسته است..هرگز !زیرا در قدم اول تن تو ،لحظه هایت،فرصتهایت ،غمها و شادیهات همه فرسوده و رفته اند...تو بسیاری را وانهاده ای تا به چیزی بنام کمال برسی..ومگر ازان سی مرغ یکی نماند تا سیمرغ شود؟...ومگر آن عالم، زیبایی و نشاط و زندگی آن دخترک را نکشت تا امتی را به زهر خند تیغی بر رگی به آگاهی برساند؟...ومگر پادشاه افسانه ای مولانا بدستور حق آن مردک بیچاره را زجر کش نکرد تا کنیزکی جان بگیردو شاهی کمال عشق را دریابد؟ لفی خسر قانون زندگی ست...اول دل بکن،برو،بکش و حتی بمیر تا در آخر از آنهمه که فنا کردی یکی باشی...وگیرم که بزرگ...هرگز یکی همه نیست.

کمال در جماعت اوصاف استبد وخوب باهم...( روزی در کلاس فلسفه فارابی به خدای ابونصر ایراد گرفتم و گفتم خدای من برتر است زیرا کل شیاطین و ملایک را در خود دارد...)

وجوی آب همچنان میرود چه غلام بازگردد چه نه!...چه دام برماهی غلبه کند و یا برعکس...من ازین جریان آب شاکی ام...و آنقدر شاکی ام که نمیتوانم آسوده یک پیاله بنوشم.نمی توانم یک دانه زیتون را بدون تلخی فلسفه خسران به اشتهای دندانهایم بسپرم...واز نالیدنم به بادهای پریشان پناه میبرم.

صدای مردی از انتهایی ترین بخش هستی میاید...آوازی چون آواز کشتگان که از الکتریسیته عشق در شریانهای حیات  فریادهای کیهانی بر میاوردو آوازهای اساطیری میخواند...سنگی در آب میاندازدو شیطان را از پشت مدرن ترین موسیقی ها صدا میکند...وحرکت تمامی نورون های زندگی را به مدیریت عشق میسپارد.

 و من میان پریشانی اینهمه آواز مثل گیسوان بریده یک بانو تاب میخورم...

 

نظرات ()



امشب نامه
نویسنده: بانو - ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

بهتره با سلام شروع کنم واژه ای که میان من و محیطم پل میزنه و حس خوبی به هردومون میده.پس سلام وبلاگ من.دفتر خاطرات آنلاین من!...قصد ندارم چیز خاصی بنویسم.لپ تاپ رو برمیدارم و میسپرم به دلم و هرچه گفت می نویسم.ساعت نه از باشگاه برگشتم و رفتم دوش گرفتم.حس آب رسوخ لذتی عمیق در زوایای روح و جسمه. گفتم شکر ...و فکر شروع شد...اولین فکرم این بود...کسی نیست و من میتونم هر چقدر میخوام زیر همین دوش آب فکر کنم. امشب منم ٬خانه٬و لحظه هایی که باید ازشون لذت ببرم...باید راحت و بدون مزاحم اینقدر فکر کنم و فلسفه ببافم...بخونم...بشنوم...وبنویسم که فردا حسرت نخورم ...آب همچنان داشت خستگی تنم و تنشهای روحم رو می شست...و فکر همچنان میرویید...بعضی چیزها هیچوقت تکراری نمیشن٬هربار تازگی دارند٬نمیشه در معرضشون قرار گرفت و تغییری رو احساس نکرد حتی اگر برای لحظه ای باشه.مثل بعضی آدمها٬بعضی شعرها٬موسیقی ها و بعضی فکرها که لحظه ای تنهات نمیذارن و هربار زنده تر از پیش ...اماما آدمها خیلی چیزهای زیبا رو  بی روح و تکراری و بی معنا میکنیم و تبحر خاصی هم در این زمینه داریم.این کار اغلب آگاهانه صورت نمیگیره٬مثل نود ونه درصد رفتارهای دیگه.حرکت زندگی ما مثل سایر حیوانات ـ تا لحظه نیاز جدی به تفکر ـ غریزی صورت میگیره٬درحالیکه برمسند دعوی بجز خودمون برای هیچ موجود زنده ای عقل قائل نیستیم...

خدا دنیاهای زیادی خلق کرده که هرکدام از اونها پیچیدگی ٬وسعت ٬و رمز و راز خودشون رو دارنداما بشر چیز دیگریست..ببین هر ۲۴ هر آدمی هرچند هم که تکراری باشه باز هم بدیعه.امکان نداره دو روز  هم شکل و هم قواره و حتی هم اندازه در زندگی کسی پیدا کنی .چه رسد به دو روز در زندگی دو فرد.غمها و شادیها با وجود اطلاق مفهومی هرگز در هیچ لحظه ای تکرار نمیشن.نه تنها در شدت و ضعفشون بلکه در شکل و معنی شون هم.و لحظه ها همینگونه سپری میشن..و اونوقت ما آدمها حتی لحظه ای رو صرف فکر کردن و لذت بردن از تنوع لحظه ها نمی کنیم.فکر کن خدا چقدر سرگرم این واریته لحظه ها میتونه باشه!! وما همچنان یخ میکنیم گرمای تمام لحظه های سعادت رو...خیلی زودبرای هم یکنواخت می شیم.زیباییهامون سریع تکراری و نادیدنی میشه...مثل چای صبحانه روزمره میشیم٬مثل پرچم محل صعود سلامهای سرد و بی معنی...حتی ازین هم تکراری تر...(برم یه چای بیارم برای اینکه لحظه ها رو خوشمزه تر کنم)...

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم/وترکیب خونم دگرگون نشود/وکتابها و تابلوها و گلدانها/وملافه های تختخواب /از جای خود پرنکشند...این لحظه من با همین شعر زیبا از نزار قبانی چقدر متفاوت میشه!نمیشه یک شعر زیبا زمزمه کردو تغییری در وجود احساس نکرد...حالات آدمی مقیاسهای زمان رو تغییر میده...لحظه های اندوه مثل کابوس یک قرن زندگی سنگین میگذرندوروزها و ماههای اشتیاق والتهاب چون سایه های ابرهای سبک میگذرند و تو میمانی...نه این شعر نباید به حرمان منتهی بشه چون من نمیخوام...همین

من نمی فهمم اتفاقات عجیب بشری چطور رخ میدن...مثلا نمیدونم چه میشه که پدری فرزندش رو نمی بینه ٬هر لحظه بصورت یک پدیده!وقتی که هر لحظه در وجود او داره اتفاقات نو میافته!من نمیفهمم چطور میشه که یک عشق تکراری و یکنواخت میشه!نمی فهمم چطور میشه کسی رو دوست داشت اما هر لحظه به رشته ارتباطت حساسیت نداشته باشی..نمی فهمم چطور میشه به کسی عاشق بود اما به او گوش نکرد..نمی فهمم...وهرچه بیشتر فکر میکنم ابله تر میشم...

منم و خانه و زمانی که میگذره هم شیرین و هم غمگنانه...حتی گاهی نمناک...بوی شرجی میاد..وصدای کشتی منو عاشق میکنه...چرا؟نمیدونم نوستالژیه یا بوی کوچ...نمیدونم..میگن من از نسل کهنه ای هستم مهاجر..وهمیشه دو ضلع داشتم٬من و زمان..اما صدای آب منو جایی زیرسایه بلوطی پیر زمین گیر کرد و ما شدیم ۳ تا.میرم مسواک بزنم و فکر میکنم خوب حالا ما یک مثلثیم...سه ضلع مساوی و هم تراز.ولی کی راسه و کی قاعده؟ من یا زمان یا این مکان  تکراری که اتفاقا هیچوقت خسته ام نمیکنه و یکنواخت نمیشه...حتما من راسم و اون دو زاویه قاعده.چون منم که به همه چیز معنا میدم..زمان رو شکل میدم و فضا رو زشت یا زیبا میسازم و یا میبینم...پس حاکمیت زمان در این نسبیت شرایط چی میشه؟و روحی که در هرمکانی سکنی داره و تورا جذب و یا دفع میکنه...وروی زمین من همینم..در مقیاسی بزرگتر...وخدا همچنان از بازی این لحظه ها لذت میبره.

صدای زنگ پیامک ...خواهرم نوشته : وقتی که سنگ حادثه از آسمان رسد  /اول بلا به مرغ بلند آشیان رسد

همه چیز رسید و کامل شد.انگارامپراتور زمان خواست بگه امشب دیگه بس!چون من میگم!منم و خانه و حرفهایی که نیامده برگشتند.

نظرات ()



دریا
نویسنده: بانو - ٢٠ خرداد ۱۳۸٩

میدانم مانده تا این راه دراز را بسوی بالا٬بسوی دریچه های آرامشی سرد٬طی کنم.مانده تا بتوانم کنار تو بنشینم و ذهنم خالی ازین نیایش تکراری که خوراک روحم شده است باشد.مانده تا کفشهایم را درآورم و خودم را به خنکای مهربانیت بسپارم بی آنکه نگاهم بچرخد وبرای لبخند درختی درآنسوی دریاها دعا کنم.

 یادت میاید چه غروبهای گونه گونی را کنار تو زمزمه کردم.یادت میاید به نیایشی به بلندای عشق ترا صدا میکردم.رحمت...رحمت...وخندیدم از نامی که جاری شد و ریخت...یادت میاید بارها که به نشانه ای از تو خرسند میشدم ومعشوق در آغوش به خانه برمیگشتم؟..یادت میاید اشکهام٬شکستنهام٬تنهاییهاودلخستگی هام...

یادت میاید؟...

این شبها چگونه می بینی ام وقتی دلم را- مثل کودکی که عروسکش را -در دست میگیرم و میایم تا کنار تو کوله بار جدال فکرها و تصمیمها٬منطق ریاضی حاکم بر تمام رفتارهای آدمی و رضایت خوداگاهانه ام با احساس عاشقانه و اندوه و نومیدی و  اشک و آه و ماتم و دلتنگی را کنار تو بگسترانم و بنشینم و از تو بخواهم برای پایان تمام روزها و شبهای یبقراریم پیش آنکه کوله بارم را بست و مرا به تو سپرد دعا کنی...

 امشب پیش از آنکه مهمان تو باشم کودکی را دیدم که بی تاب سپردن لحظه ها بود و با خودم گفتم راست است که هر چه آدم بزرگ تر میشود واحد زمانی اش هم وسعت میابد.وبا خودم گفتم پس چرا هر چه آدم عاشقتر است قضیه برعکس می شود.واحد انتظار کوچکتر است٬نقطه التهاب پایین تر ودمای بیتابی بالاتر است...نکند عشق حجم روح آدمها را کم میکند٬شاید هم این آثار جوانیست که با عشق احیا میشود٬مگر میشود با قلبی عاشق کوچک شد؟پس اینهمه شعر و فلسفه و عرفان همه بی اساس است؟

مگر خدا عشق نیست؟مگر عاشق خدایی نیست به بزرگی دنیایش؟شاید اصلا تعبیر ما از عشق غلط است؟شاید آنچه عشق می نامیم اصلا چیز دیگریست؟چیزی مثل بیماری!...همیشه عاشق تنهاست...ودست عاشق در دست ترد ثانیه هاست(سهراب)..پس تو هم به فلسفه من دچاری...

دارم پیله ام را پاره میکنم٬دارم از پله های این سردابه٬این دخمه ای که در انتهای بخش جوهری ام گزیده و اقامت کرده بودم بالا میروم...دارم از خلوتی اساطیری و تاریک ٬از زهدان درونیم دوباره سر بر میاورم..کم کم دارم فکر میکنم که شاید آنچه عشق مینامیدم چندیست که به خطا رفته و بیماری شده...آخر اینجا که نشسته ام برایم آشنا نیست...انگار از خوابی کهنه بیدار شده ام و این سرداب تاریخ زده ٬این بتخانه٬این سردی و کدورت ٬این کسالت سنگین با روح و تنم آشنا نیست...کابوسی سنگین با من همنشین شده ..مثل آن سایه ای که شبیه مادرم بود...و انگار آن همراه روشن نورانی٬گرم ٬شیرین ٬پر احساس که حس دستش مثل لمس زندگی بود ...و آنهمه پدرم بود حالا به این روح نباتی جوهری ٬این حس رخوتناک با آن لبخند کهنه و یخ کرده که شبیه مادرم است تبدیل شده است.

امشب که آمدم تغییری با خود داشتم که بخش خیلی کوچکی از آغاز چیزی بود که درست یا غلط تحول میخوانمش و رضایت کشنده ای را که باندازه مردن آسان و شیرین است در من ایجاد میکند

                       ************

            آدمی در بوته حوادث درونیش کیمیا میشود... 

نظرات ()



نیمه شب
نویسنده: بانو - ۱۳ خرداد ۱۳۸٩

در انتظار چه هستی؟

 بادی نمیوزد٬

 شاخی بجنبد٬

 

و چراغ نارنجی در دستانت

         بمیرد...

نظرات ()



میهمان
نویسنده: بانو - ٧ خرداد ۱۳۸٩

چه سبز میگذرد وقتی کسی از جنس دلت ناگهان در قاب در جوانه میزند...وروی لحظه های دو روز رد زندگی میگذارد و میرود وقتی برای دخترکی در خانه روبرو دلتنگ است ... ومیرود وقتی در چمدانش  احساسش را کادو گرفته است...ومیرود وقتی کسی که دلارام بود دلگیر است...وقتی ناگهان میان بغض خداحافظیت باران گرفته است...

نظرات ()



خیام وار
نویسنده: بانو - ٤ خرداد ۱۳۸٩

هیچ نیستم.هیچ...

تنها خدایی هستم که گویا جام لطیفی که خود آفریدم بر

زمین زده و شکسته ام.

نظرات ()



قربانی
نویسنده: بانو - ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

در زمان سرآغاز وجودی الهی٬اغلب به شکل زنی جوان ...می پذیرفت که او را قربانی کنندتا پیازهای درختان میوه از تن او برویند.

                               اسطوره٬رویا٬راز    اثر میرچا الیاده

نظرات ()



یاد
نویسنده: بانو - ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

قدیمها هرچیزی معنای دیگری داشت.ناشکر نیستم اما نگاه که میکنم می بینم قدیمها محتوای هرچیز به طبیعت٬به شکل جوهری حیات نزدیک تر بود.همه چیز در سیکل طبیعی اش حرکت میکرد٬قدیمها تمام کلمات با هم نسبت های خونی و خانوادگی داشتند٬تمام اشیا و احوال زبان همدیگر را می فهمیدند.گاهی انحنای یک سماور ورشو طول چهره زندگی را نشان میداد.قوس یک جام٬قاب یک عکس٬لبخند یک گل٬گام یک کودک٬صدای یک پرنده٬بال یک سنجاقک٬همه در توازن موسیقایی یک حرکت سیال جاری بود.

 

قدیمها سکوت صدای رضایت بود.صدای هلهله و شادی های بعدی...سکوت آرامش پیش از یک توفان شادی بود.قدیمها سکوت تنها بود اما شادی پر از همهمه آدمها.قدیمها سکوت بلند ترین صدابود.آدمها از سکوت هم کلام میافریدند.آدمها باهم بودند٬در کنارهم...

قدیمها در سکوت زندگی شکل  میگرفت٬پراز خورشید٬عشق٬نشاط و حرکت...وامروز زندگی با سکوت خاتمه میابد.دستهایی که در سکوت به هم میرسید امروز در سکوت ازهم میگسلدوقلبهایی که در سکوت طبل شادی وعشق میزد امروز در سکوت می شکند و میریزد.قدیمها سکوت صدای آرامش بود٬امروز خروش عصیان واضطراب.

آنروزها سکوت مثل درخت سبز بود و امروز مثل مرگ زردوسوخته!

قدیمها سکوت دنبال آدمها می دویدوحیاتشان را پراز معنویت میکرد٬سکوت صدای خدا بود٬صدای حضور٬نیایش٬عروج..قدیمها سکوت صدای بعثت بود٬صدای بیداری..در هرکنجی یک دنیا سکوت نشسته بود و صبورانه انتظار ترا میکشید..در هرمحراب دلی به اندازه اندازه آسمان سکوت بود...سکوت کهکشانی بود از زندگی بدون آلایش...پاک...پاک...پاک...

قدیمها سکوت صدای اندرونی خانه همسایه بود..مثل درون آدمهاش..صدای ایوانهای رو به حیاط بود٬رو به درخت٬رو به آب٬رو به سیلان ماهیهای قرمز٬رو به آفتاب٬رو به زمزمه باران در فارسی دوم دبستان...

سکوت صدای صبح بود٬و بیداری پدرو بوی خوش سیگار تاج پیش از نماز٬حافظ پس از دمیدن خورشید..

قدیمها سکوت صدای آوازی مادرانه بود..صدای جرینگ قاشقها و نعلبکی ها٬سکوت چند کودک در راز بقای سفره صبحانه...صدای ظهر تابستان و بازیهای کودکانه مرموز..و در سکوت دنیایی از هلهله و شادی...

قدیمها هرچیزی زیبا بود٬حتی وقتی به فریاد از پشت شیشه خودت را به نام صدا میزدی٬خودت را که آنسوی پنجره در خواب بودی...بانو!...وبیدار می شدی در آغوش پدر...

                                                    فروردین ۸۹

 

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

بزرگ می اندیشیدم

 وقتی کودکی بودم

اکنون که بزرگم

کودکانه میگریم...

نظرات ()



بهشت زیر پای من است
نویسنده: بانو - ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

شاعره کوچک من ! از اینکه ایرادهای حافظه ام را می گیری ممنونم.از اینکه حرمت حافظ را یاداور می شوی ممنونم.نمیدانی چه لذتی دارد وقتی دختر کوچکت میگوید مامان تا به منزلگه خورشید رسی چرخ زنان نه رقص کنان !وهمکارانم تحسین آمیز آفریده مرا نگاه میکنند.و من بخود میبالم که...زهازه!پس تو نیز!...چنانکه باید.

شاعره کوچک من !مادرم مرا شاعر آفرید اگرچه هیچگاه شعرم را نسرودم...و پدر دست شعر بر روحم کشید..هرروز صدای حافظ خوانی پدر  را می شنیدم  وزمزمه های موسیقایی او و مادرم از آوازهای اصیل ایرانی...عمه هایم سخنورانی بالغ بودند و عمه زاده ها همه اهل دل...

محافل کوچک ما همیشه بوی شعر میداد..پدر با فردوسی انگار زاده شده بود وفی بداهه به موسیقی میخواندش. مولانا میدانست..و همیشه انگار یک کتاب تاریخ در آرامگاهش روییده داشت...پدر مکان خود داشت و کنار مخده اش زایشگاه کاغذهای سپید بود که همواره سیاه میشد با کلماتی به روشنی قلبش...پدر شاعر بود حتی وقتی وکیل الرعایا بود..وهمیشه با دلش دست بر سر اندوههای مردم میکشید...پدر پیامبر بود...

شاعره کوچک من ! فضای زندگی من همواره موسیقایی بود ...از تمام روزنه ها صدای آوازهای اصیل ایرانی میامد.پدرم پیش از دبستان خواندنم میاموخت و با لذت میگفت:نخوانده ملا! ...مولانا خواندم از زبان دختر عمه ام روزگاری که هنوز مدرسه نرفته بودم.وقصه های ماهی سیاه کوچولو...اولدوز و عروسک سخنگو انگار با من زاده شده اند.

کتاب نخوانده بودم اما میدانستم ماکسیم گورکی بنام مادر نوشته است...بزرگ علوی رازهای سیاسیش را در چمدانش گنجانده است...باور کن که ابیاتی از منظومه بزرگ شاه و کنیزک مولانا را میدانستم..ومیدانستم میرزاده عشقی چقدر از دیکتاتور متنفر بود و چگونه بی پروا اورا به شعر هجو میکرد...

واکنون تو مرا تکرار میکنی...

شاعره کوچک من ! روح حساس و طبع نازکت دلم را سرشار از لذت میکند زیرا تنها ازین دریچه میتوانم تورا ببینم و خوب بفهمم.و میدانم اگرشاعر باشی زیبا تر خواهی زیست و دوست خواهی داشت و عشق خواهی ورزید ومیدانم اگر اینگونه هوا را تنفس کنی خدا با هر ذره در تو خواهد بود و به اکسیژن افکارت دلبسته خواهد شد ومیدانم و به یقین میدانم که اگر خدا با تو باشد هرگز غمگین نخواهی شد به معجزه آنچه همگان عشق میخوانندش اما تنها شاعران میدانند.

نظرات ()



کنکاش
نویسنده: بانو - ٢٩ فروردین ۱۳۸٩

یکی از رشته های مطالعاتی که بشدت من را بخود می خواند و علاقه فراوان در من ایجاد میکند مطالعه ا دیان است و این مقوله پهنه وسیعی از مطالب و محتوا در بر میگیرد .پهنه ای به وسعت طولی تاریخ بشر و به عرض روح تک تک انسانها از ابتدا تا کنون.میتوانستم بگویم به طول و عرض تاریخ اما ملاحظه افراد به من ثابت کرده است که هیچ دو  نفر از ابنای این خلقت عجیب "بشر" مانند دیگری حتی عبادت نمی کند و در محکم ترین و کلیشه ای ترین رفتارها بگونه ای بسیار مرموز و متفاوت به شیوه خود و متناسب با روحیات و خلقیاتش رفتار می کند.

مبحث دین که نقطه آغازش در هر شکل آسمانی یا بشری ،ابتدایی یا امروزی،خدا ست یکی از درونی ترین و جوهری ترین شاکله ها و در عین حال محتویات شخصیتی زندگی بشر بوده و هست...ومطالعه ادیان به اندازه و وسعت خود در شما دنیا ایجاد میکند. و هربار شهرستان وجودتان بزرگ و بزرگ تر میشود.پر از آدمیانی از سرزمین های مختلف با دیدگاهها،فرهنگها،صور و مهم تر از همه روحهای رنگارنگ...شهرستان وجود گلستانی میشود از رنگها و صور و جواهر بی نظیر تکرار ناشدنی...معدنی از انواع قیمتی ترین کانیها...و در آن چشمه هایی هست...(اینهم بیاد زنده یاد م.امید) بنظر من هیچ رشته ای از رشته های مطالعه تا بدین اندازه آدمی را وسیع ،بزرگ ،بلند ،و دانا ،بصیر و سمیع نمی کند.مطالعه ادیان در شما انگیزش مطالعه سایر زمینه های دیگر علمی را نیز ایجاد میکند زیرا شما هرگز به نقطه پایان نمی رسید.هرگز..وهرروز تشنه تر خواهید بود که بیشتر بدانید.

یکی از عناصر اصلی ادیان اساطیر هستند.برخلاف تصور نا بخردانه رایج که اساطیر را با افسانه ها یکسان دانسته و آنرا سرمنشا خرافات بی اساس و مضر میدانند ،اولا میان این دو تفاوت معنایی و محتوایی وعرضی وجود داشته و ثانیا چیزی بنام خرافه از دیدگاه من وجود خارجی ندارد و هر آنچه از روح و جان آدمی می تراود قابل احترام و توجه است.

اگوست کنت از جمله متفکرانی ست که دانش را ضرورت رهایی بشر از چنگال مهیب و مهلک خرافه پرستی میداند و منشا خرافه را در جهل .چنانچه بیکن علم و فلسفه تجربی را تنها راه نجات از بتهای ذهنی میشمارد .من از بکار بردن نظریات و نام بردن از فلاسفه و اندیشمندان و طرح مباحث کلاسیک واهمه دارم و علاقه ای هم به این شق از بحث ندارم بلکه فقط میخواهم آنچه را که خودم به اعتبار خودم به ساده ترین شکل میاندیشم و کنکاش من است بگویم .من مخالف نظریات فوق نیستم و اتفاقا آنها را بسیار زیبا میدانم و اما برخی عناصر موجب آزردگی و اختلاف من میشود .عناصری چون نجا ت و رهایی..من فکر نمیکنم علم موجب رهایی بشر شده است بلکه تنها شیوه امرار و الگوی زندگی او را تغییر داده است و دغدغه هایش را دگرگون کرده است -حتی اگر نخواهم در این بخش از توسعه و تعمیق مشکلات و اضطرابات توسط دانش تجربی و رویه تک بعدی توسعه این وجه از دانش صحبت کنم.-

من فکر میکنم نادان شمردن بشر ابتدایی نهایت جهل ماست.من فکر میکنم بشر کهنه اگر چه دستاوردهای مادی و فیزیکی اش ابتدایی بود (در این زمینه هم دلایلی دارم که اثبات میکند بشر اولیه دانا تر ،باهوشتر ،وپیشرفته تر و حتی ابزاری تر از بشر امروز بوده است چنانکه اساسی ترین و زیربنایی ترین اختراعات و کشفیات همه در اوو در تاریخ اوست .چیزی مثل چرخ،کشاورزی،قنات،دامداری،خانه سازی،حتی اختراع قلاب ماهیگیری از استخوان حیوانات که باندازه ساخت ریز پروسسورهای امروزی پیچیده و متفکرانه بوده است.من وقتی میخوانم که انسان اولیه به نقطه ای رسید که با تماس چوب با آتش باستحکام بیشتری میتوان دست یافت واقعا شگفت زده میشوم.)با اینحال در زمینه علم روانشناسی پدران ما به مراتب پیشرفته تر و دقیقتر بودند و آنچه آنان با خرافاتشان به آدمی بخشیدند ما با دانشمان هنوز بدنبال آنیم. آنچه ما بدان دست یافته ایم گذشته از تغییرات صوری و مکانیکی کدام بخش از روح ما را به آرامش رسانده است؟ شما فکر میکنید بشر دیروز آرام تر بود یا امروز؟اضطراب در کدام بخش از تاریخ بشر افزایش یافته است؟در کدام برهه از تاریخ بشری بیش از هر زمان انسان دچار سرگردانی و کابوس بوده است؟ اگر دانش بشر را نجات داده است پس ما امروز بدنبال چه هستیم؟ این خلا عمیقی که زندگی ما در بر گرفته از کجا نشات گرفته است؟ آیا میل و امید به زندگی در پدران ما بیشتر بود یا فرزندانمان؟...وهزاران سوال ازین دست که پاسخ همه نیز بسیار روشن و ساده است.

بشر اولیه در مقابل یک سنگ ساده به خدا میرسید .خدایی که به او غذا میداد،فرزند میداد،امید میداد،آرامش میداد،اخلاق اجتماعی بسیار انسانی و سازنده هم میداد..حتی زمانی که فرزندش را قربانی میکرد حسی بسیار قدسی و والا داشت ...ما امروزبه انواع اشکال به خدایان ساده و پیچیده و با رفتارهای متناقض و سراسیمه و به نامتناسب ترین شکل پناه میبریم اما ... زندگیمان را به فرزند می بخشیم ،آرامشمان ،رضایتمان ،خودمان ،خودمان ،و خودمان را به او میبخشیم اما در مقابل زندگی بخشیدن به او احساس گناه،جرم،ناامنی،عذاب وجدان داریم...اگر دیروز فرزند قربانی میشد تا پدر احساس خوشبختی کند امروز پدر قربانی میشود اما نه خود احسا س خوشبختی دارد نه به فرزند و دیگران میتواند این حس را منتقل کند...

                                                                            این افکار همچنان ادامه دارد

 

نظرات ()



من
نویسنده: بانو - ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

برادرم میگوید گاهی مثل شبکه های ماهواره ای بی مخاطب می شوی.در محیط کارم گاهی همکارانم فقط سر تکان میدهند و چیزی نمی گویند.گاهی هم نمی شنوند.و البته حسن کار اینجاست که خیلی عادت به حرف زدن ندارم.همسرم از سایرین بیگانه تر..نگاه میکند یا نه نگاه هم نمی کند و سکوت..وگاهی که خیلی تلاش میکند دل مرا بدست بیاورد چیزی میگوید که آرزو میکنم که نمیگفت.اما خودم میدانم چه می گویم و کسی یا کسانی ...اگر گاهی حوصله کنند و به نوشته های من تفقد بفرمایند.

اما من همچنان خواب میگردم و راز میگویم.شاید برای دل خودم می گویم ولی چون از دل میگویم به دل آنهایی که اندک سنخیتی با سیماب من دارند راه دارد.به رمزها و رازهای سربسته عشق می ورزم..واز کودکی با آنها زندگی میکردم.جوهره ام با اساطیر پیوندی عمیق دارد این نقطه مشترک همه ماست ومن اینرا میدانم و تفاوت من با برخی از اطرافیانم در همین دانستنها و ندانستنها و حفظ این رابطه است! والبته امیدوارم حرفهایم حمل بر خودستایی و مطلق گویی نشود که معتقدم ذره ای...ذره ای نمیدانم.اولین مشکل ما آدمها این است که کمتر برای شناخت خودمان وقت می گذاریم.برای خودمان کمتر از جیبمان و لباسمان و همکارمان و شکم و متعلقاتش ارزش قائلیم و این در قدم اول میان ما و همانهایی که دوست میداریم فاصله میاندازد.میان ما و پول.ما و دوستان.ما و شغل...چون روح ما با ما همراهی نخواهد کرد ..ومن میدانم..

فکرش را بکنید اقوام ابتدایی برای بزرگ شدن یک دوره فشرده یا حتی طولانی اساطیری را میسپرند همچنان که رستم با هفت خوان..سیمرغ تا یک مرغ...ققنوس تا سوختن و زایش از نو...محمد با اعتکاف...عرفا با هفت شهر عشق...و فکر میکنید چرا ما نمیمانیم؟ و فکر میکنید دیگر هفت خوان نیست؟و فکر میکنید هفت شهر عشق ویران شد؟وفکر میکنید دیوها مردند؟اژدهاها  منقرض شدند؟و فکر میکنید اگر آب بر آتش بریزید اهریمن طلوع نمیکند؟من اینگونه فکر نمیکنم...وهنوز فکر میکنم هر صبح باید با رمز شروع شود و بزرگترین رمز شکر است ..کافیست چند بار بگویید خدایا شکر ..و تجربه کنید که چه لذتی در درونتان انباشته خواهد شدو ببینید چگونه تمام پهنای صورتتان به لبخندی عمیق شکفته می شود.و چگونه روزتان زیبا زیبا و در کمال شادی و موفقیت سپری خواهد شد.اینها رمزهاییست که پدران ما برایمان باقی کذاشتند تا با لبخند زندگیمان را بسازیم .

من فکر میکنم هر روز رمزی دارد..به رمزها فکر نمیکنم ..و فقط فکر نمیکنم ،حتی اگر چند لحظه باشد آنوقت رمز خودش را می نمایاند و به من میگوید رمز امروز تو منم...انگار که میخواهی رایانه ات را با رمز ورودش روشن کنی...ناگهان دنیایی جدید بر تو ظاهر و عریان میشود...گوشها و چشمها مملو از رازند و راز بصیرت همین است و تفاوت بصیرت با کورمال رفتن امروز ما...ماسمیعیم و بصیریم و هشیم   با شما نامحرمان ما خامشیم.

من میدانم برای اینکه سالم تر زندگی کنم،.آرامشی را که زندگی امروز از من سلب میکند و ناجوانمردانه هم سلب میکند و اسیبهایی را که محیط به من میرساند بتوانم جبران کنم باید به ریشه هایم بپردازم و نگذارم سست شوند و نگذارم خودم فراموش شوم و باور دارم که هر لحظه که خودم را فراموش کنم آسیب می بینم و آسیب میرسانم.

من باور دارم که برای زندگی کردن و کمال یافتن که همان آرامش است باید کیمیا گر باشیم سیمابمان را دریابیم ودر بوته سلوک به آتشی که در نگاهمان متمرکز است و در تمرکز مانند خورشید در ذره بین میسوزاند و روشن میکند بپردازیم تا به کیمیای سعادت برسیم..نام کیمیای سعادت احتمالا بگوشتان آشناست ..اثری از امام محمد غزالی که منهم نخوانده ام..و می بینید من هیچ کلمه جدیدی استفاده نکرده ام و هیچ حرف نویی نزده ام و خوشحالم که تاریخی بر من حاکم است که همه چیز برای زندگیم در خود دارد.همه چیز و فقط کافیست کمی بجنبم و به آن نگاه کنم .من نیاز ندارم که چیز جدیدی اختراع کنم .نیازی ندارم که خیلی تلاش کنم تا به نقطه فکری لازم برای زیستنم برسم تمام رازها و رمزهای اینکار را فرهنگم و تاریخم بمن داده است ..ومیدانم که این نعمتی است که اگر در اختیار همنوعانم در غرب دنیا بود خیلی بیش از من پاس میداشتندش...خیلی...

نظرات ()



مناجات
نویسنده: بانو - ٢۱ اسفند ۱۳۸۸

به رشته ابریشمین سلامی سوگند

 که تورا چون همزاد هم پیله

به پروانه احساسم گره زد

که حضورت پیراهنی شده است

  بر ای

       عریانی سرد لحظه هایم.

نظرات ()



اشتیاق
نویسنده: بانو - ٢۱ اسفند ۱۳۸۸

باد آمد

 لیموهای درشت روی شاخه لرزید

آسمان دلش بهانه گرفت

وگریست

خاک به بلوغ بهاری شکفته شد

و نارنج ها مست..

راستی دلت بهانه نمی گیرد؟...

.                                   

نظرات ()



بر سبیل خواجگان
نویسنده: بانو - ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

هی با تو قهر میکنم ...هی با منی تو مثل جان در تن.هی رو برمیگردانم ...هی نگاهم جا میماند زیر پلک آرامشت.هی از خودم فرار میکنم..هنوز نرفته ام به تو میرسم هی سکوت میکنم  آواز  تورا بلند تر میشنوم..آخر بگو چه کنم با تو که منی...خواستم از تو ننویسم می بینم از تو پرم آنقدر که باید برآرم تورا..فریادت کنم...تا نفسم آزاد شود،تا دوباره بگریم،دوباره بزیم.اگر از زمین مینالم تویی...از زمان میپرسم به تو میرسم..درد میکشم با تو مالوف می شوم...شادم از تو لبریزم..می خوابم کنار منی..بیدار می شوم صدایت میکنم...

باور کن هر صبح زمزمه های تورا رویای شبانه مینامم..تو شعر منی..ازتو زادنم تا در تو زادنم...خدایا ایوب وار صبر میورزم از تو..عشق چاشت صبح  وشبخوره ی خواب من است...آبستنم از ثقل حضورت که مسیحا وار بر لبانم می رویی و طفل گونه  گنگم وآسیمه...

اول دستم را میگیری و میگویی تو ..جانم از شهد حضورت نبالیده بر سرم می کوبی و به کدوبنی برای آرامشم ترحم نمی کنی.خونت میشوم و میریزی،دستت می شوم میبری،زبانت میشوم از حلقوم میکشی،سرت میشوم و بردار میکنی،تنت که شمع آجین...نه برآنی که دستم بگیری کورکش کنی نه رها در وادی فنا...

عبدالله وار ناله میکنم و خیام وار کافریست کیشم که از توام و ازلیست که با تو همخو شده ام.

نظرات ()



دلتنگیها
نویسنده: بانو - ٤ اسفند ۱۳۸۸

دلم برای دلم میسوزد که زیر سنگینیبالهای بسته ٬خسته است.ومثل یک اتاق دلش

میخواهد ٬از درب بسته اش فرار کند به سمت یک روز بدون دیوار.

 دلم برای دلم می سوزد که مثل درخت٬هرچه دست میکشد به آسمان نمی رسد و هر چه پای میفشارد در قلب خاک جای نمی گیرد.

دلم برای دلم می سوزد که روی خطی کوتاه ٬به وسعت چهار واژه خود را به انتهای

خوشبختی می رساند.برای لبهایم که تنها گفتن میدانند.برای تنم که مثل لبخند یک

عکس ٬خشکیده است و مرده ست.

 دلم برای خودم می سوزد که "خواستن"و"داشتن" را تنها "می نویسد."

نظرات ()



زمان
نویسنده: بانو - ٤ اسفند ۱۳۸۸

رابطه خدا و زمان همواره پیچیده و نامفهوم بوده است و البته با توجه به اینکه ابهام و رازناکی  از مولفه های اصلی خدایگانیست بدیهی ست که وقتی در ارتباطش با زمان که خود خدایگونه رازیست بررسی می شود برای بشر لابیرنتی میسازد که تا زمان جاریست در آن سرگردان باشد...گویی این بازی خداست با بندگان کنجکاو بازیگوش که گاهی به کلیدی چوبین میخواهند قفل سنگی این غار شگفت انگیز را بگشایند !

زمان همزاد خلقت است.پیش از خلقت، زمان معنا ندارد.پس خلقت یک نیازاست برای پدیداری دو شگفتی : خدا و زمان..(.این محتوایی بسیار وسیع در خود پنهان دارد ) چنانکه در ادیان کهن صریحا به نیاز خداوند برای شناخته شدن توسط بشر اشاره میشود و آنرا دلیل خلقت بشر میداند و از لذت خداوند در هنگام آفرینش آدم صحبت می شود.

زمان را با گذشت عمر و سنجش لحظه ها معنا میکنیم ،پس آنگاه که پدیده ای تحت سیطره عمر خلق نشده باشد زمانی هم وجود نخواهد داشت اما در فرهنگ ادیان با واژه ای اساطیری بنام ازل مواجه هستیم که در تعریفی نامفهوم  آنرا زمان بی آغاز خوانده ایم.وآغاز یعنی خلقت،از آغاز تا امروز.تنها وجودی که در اعتقادات بشر خارج از محدوده زمان و مکان و از ازل - که خدا میداند یعنی چه - بوده است خداست.وبشر خلقت لاینفک او!خلقت بشر ازسویی ضرورت جوهری وجود خداست .و از سوی دیگر آغاز پیدایش زمان!  به بیان ساده زمان در خداوند راه ندارد آغاز زمان یعنی آغاز انسان وآغاز انسان ....باقی را به ذهن شما واگذار میکنم

نظرات ()



خدا
نویسنده: بانو - ۳٠ بهمن ۱۳۸۸

شاید خدا جالب ترین و جذاب ترین ،وسیع ترین و جامعترین مفهومی باشد که در زندگی هر کدام از ما حضور روزمره دارد و آنقدر بدیهی شده است که دیگر راجع به او حتی فکر نمی کنیم.اگر چه هیچکدام از ما تعریف مطلقی از او در ذهن نداریم و شاید راجع به تصویری بطور سنتی در ذهنمان به میخ افسانه و خرافه کوبیده اند هیچ قطعیت و اعتباری قائل نباشیم.

"خدا" همواره درگیری ذهن من بوده است.شاید تنها واژه ایست که هرروز راجع به آن فکر میکنم ،هر صبح با او می آغازم و هر شب با کیفیت حضور او به خواب میروم.در هرچیزی  بدنبال او هستم...حا فظ و مولانا میخوانم فقط برای اینکه درک آنها را از او بدانم...قرآن می خوانم که او را بیابم... به انجیل و تورات کنجکاو و مشتاقم -اگرچه خوب نخوانده ام-شاید درک متفاوتی از و بیابم و تاریخ اساطیر...ملل...ادیان...روانشناسی،عرفان،حتی یک کتاب فیزیک و هرچیزی که بویی ا زو بدهد را میکاوم...چیزی را دوست دارم که رنگی از او داشته باشد-ورنگ او عشق است وکمال -وبا وجودی که به تعاریفی رسیده ام که تا حدودی مغز کوچکم را راضی می کنداما هیچوقت این کنکاش درونی به سرچشمه اطلاق و آرامش نمیرسد تا بیاسایدو البته شاید زیبایی زندگی بشر ورمز کلیه تکاپوهای او همین است...تجربه های بشری اثبات کرده است که ما آدمیان بدون رمز و راز ،بدون ایکس،بدون یک گمشده ،یک معما نمیتوانیم از لحظه هامان لذت ببریم.و هنر بعنوان عمیق ترین دستاورد بشری همواره جذابیتش را از همین رازها میگیرد...خوابهای ما همواره با نمادهای رمز آلود با ما سخن میگویند حتی وقتی راجع به معمولی ترین اتفاق زندگیمان پیام می دهند...بگذریم

من میدانم که آنچه از گل سرشت بشر و ماجراهای آدم و حوا می گویند شکل اساطیری و رمز آلود آن چیزی است که ما در خود و در هر خانواده ودر هر فردی از جامعه بارها تجربه کرده ایم اما تفکر نه !من میدانم هبوط آغاز اراده انسان است...آغاز آزادی و اولین تجربه شیرین اختیار !و به همان میزان که  این سیب شیرین و گواراست به همان میزان دردناک و اضطراب زا و خطر آفرین است...این آزادی هنوز هم برای بشر که میلیونها سال با پدر اساطیری خود فاصله گرفته و در سنین میانسالی خود بسر میبرد مثل راه رفتن روی لبه شمشیر است...یاد آیاتی از قرآن کریم میافتم که  حال آدمی را توصیف میکند چنانکه گویا بر لبه پرتگاهی از آتش راه میرود...

تجربه آدم از آزادی آنقدر بزرگ است که او را از وجود بی معنای نباتی فرشتگان به کمال آدمیت "هبوط" میدهد و این زیبا ترین و شیرین ترین تجربه هر انسانی ست...اما "اندوه" اولین پیامد این لذت است ...اندوهی مثل جدا شدن جنین از زهدان مادر ،دردناک و مملو از اضطراب .واوج این اندوه در هجران عاشقانه از حوا تجلی میابد...هجران عاشقانه  تنها مفهوم ومصداقی است که میتواند اوج دردی را که بشر در اولین اختیار تجربه میکند به تصویر بکشد.هجران عاشقانه اولین گام آدمی برای استقلال از آفریدگار خویش است ...از بهشتی که نه تنها لذتی برای او نمی افریند بلکه تمامی نیروهای مثبت او را از او سلب میکند و او را تنزل میدهد به مراحلی که برای انسان شدن  طی میلیونها سال تلاش دردناک پشت سر گذاشت..حرمان از حوا حرمان از این حالت آرامش عمیق بی خاصیت و ورود به دنیایی از اضطراب و تنش و تکاپوست...

از اینجا رابطه آدم و خدایش تغییراتی میکند ...

                                                                   ادامه دارد

نظرات ()



تصویر
نویسنده: بانو - ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

عکس انداختیم ،من و ترکیبی از عادتهام ،من و ترکیبی از افکارم .عکس انداختیم من و لبخندم روبروی چشمهای شعله ور تو!من و اندوهم سر به شانه همدیگر ،پشت درهای بسته فرصتها ،شانه به دیوار بلند آرزوها...عکس انداختیم من و اشتیاقم میان آتش آغوشت ،من و حرفهایم پشت خطوط مسدود لبهایت...

با اشکهایم نشستیم پای قلیان خاطره هامان قل خوردیم و دود کردیم لحظه های زرد و برگهای ریخته را...با لیلی برای ناقه سرگردانیهامان شعر گفتیم ،با آوازهایم بغض کردیم ،مثل داروک دور از آب ،دور از باران ،دور از بارش مهربانیهات...با دستهایم گره خوردیم در ضریح تنهاییها و آرزوها به بند سبزی که حالا دیگر رنگ پریده و محزون است...و کمی انگارنومید...

عکس انداختیم با سکوت که انگشت از لبهایش برداشته ،میخواند...با قلم که تو را مینویسد ،با گوسفندان چراگاه ذهنم که ترا نشخوار می کنند ،با اسب که فقط تویی...فقط تویی..حتی وقتی ساقه نیلوفرینم را فرو میکشی...با نام که تو می آغازی ،سلام که در تو طلوع می کند،صبح که در تو می دمد ،با خواب گه در آغوشت می آرامد ،قلب که در تو می تپد...

عکس انداختیم...با خدا که فقط با تو می خواهد ،می شناسد ،می شکند ،می زاید...عکس انداختیم...

فردا همه را برایت پست خواهم کرد...همه را

نظرات ()



نیمه شهریور
نویسنده: بانو - ۸ بهمن ۱۳۸۸

 پرنده شکل قفس بود

 لابلای سطور

 مداد آهنی ات

 گویا،

 بروی بالهاش شکسته بود.

 

نظرات ()



جمعه
نویسنده: بانو - ٢ بهمن ۱۳۸۸

تو دروغ می گویی

 ومن                                                                 

دانسته باور می کنم

وبازی ادامه دارد...

نظرات ()



دلبرم...
نویسنده: بانو - ۳٠ دی ۱۳۸۸

 تا ناز نگاهت

  طلوع می کند آرام

 آسمان

 سراسیمه

 تراشه های تاریکی را

 در اجاق خورشید

 می ریزد

 وروز

    در نگاه تو

             آغاز می شود...

نظرات ()



شکواییه
نویسنده: بانو - ٢٧ دی ۱۳۸۸

نمیدانم چه کسی مارا آه کشید،نگاه کدام کبوتر را دام گذاشتیم؟قلب کدام آینه را شکستیم؟نمیدانم چه کسی وقتی دستهایمان را گره میزدیم نظر در آتش افکند و فوت کرد.نمی دانم اجاق امید چه کسی را آب کردیم که اینگونه بر سیلاب پریشانی پاره های دل به دندان روانه حرمان و حسرتیم.نمیدانم...

 به کدام لحظه مگر دست چپاول بردیم که لحظه هایمان بیهوده به یغما میرود؟کدام ذره زمان را به صوت ناشایسته مگر آلودیم؟املای کدام واژه از عاشقانه هامان مگر غلط انسانی داشت؟ماکه به تاریخ عشق حرمت گذاشتیم،ادبیات احساس را گرامی داشتیم،بر بال موسیقی اوج گرفتیم.ما که با غزل طلوع می کردیم،غزل سلاممان بود،قوت احساسمان بود.ما که نبض تنمان به ضرباهنگ دلمان مینواخت،آه...

ما به تناسب یک قورباغه عاشق بودیم،به گلدانها سلام می کردیم،برای چیدن یک ازگیل روزها راه می سپردیم.به کدام گناه بسته شد قفل آغوشمان؟ما که غرق در معجزه بودیم،در دریایی از نور غوطه میخوردیم،ما که برای اسب معنا داشتیم،برای یک فنجان قهوه دل...ما که کودکانه شروع میشدیم و معصومانه بخواب می رفتیم...

بگو کدامیک از راهها مگر بیراه بود؟کجای خاطره مرداب رویید؟ما که پوشیده از علف بودیم و بوی پاکی چشمه میدادیم..

نمی دانم کدام سطر از انشای زندگی مان را ناسفته سرودیم که شایسته عزلت پشت دریچه های یک کلام مهربانانه ،یک ندای عاشقانه شدیم...بگو... 

نظرات ()



شیرین
نویسنده: بانو - ٢٧ دی ۱۳۸۸

قوم من تلخ ترین زنانشان را "شیرین"مینامند،

 که حلاوت عشق و آزادی در این دیار به تلخ

ترین بها ستانده میشود ...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٦ دی ۱۳۸۸

دلم آبی ست

 ومرغان دریایی

در دامنش پرواز می کنند

وتنش را عاشقانه

به ریشه های هزاران"هرا"سپرده است

...

دلم آبی ست

آنقدر آبی

که می توان از آن کاسه ای آشامید

ومیتوان

تمام زردی خورشید را درآن آمیخت

وروی بوم آسمان

بهاری کشید...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٥ دی ۱۳۸۸

کجا نسیم گام تو

 می وزد اکنون

حسی به سرخی پیراهن توبا من است

ومن

دلم عجیب هوای تو کرده است

              عجیب...

هوای خاطره بارانی ست،

درمن

نسیم شعروزیدن گرفته است


آه...

اتاق کشور زیبایی ست

هزار جنگل شعر

کنار برکه یادتو

       روییده است...

وروی آینه چشم تو لبخند میزند

گلهای آفتابگردان                                                             

ترانه میخوانند

که :خورشید

نام این قلمرو رنگی ست...

نظرات ()



سیمرغ(بیستم آذر88)
نویسنده: بانو - ٢٥ دی ۱۳۸۸

رو به آتش می نشینم،آبان شروع می شود،

 سرمی جنبانم،آتش زبانه می کشد،آبان به نیمه می رسد،

اسفند می شوم،بر آتش می ترکم،

                              می سوزم،

                                     می میرم،...

آذر بلند میشود از قلبم...

خاکسترم را به آبان گذشته بسپار،

امروز بیست پرچم آتش در مجمر خاموشم افراشته است...

نظرات ()



طرح؟
نویسنده: بانو - ٢٢ دی ۱۳۸۸

خواستم بگویم

 نگاهت ترانه ای ست سبز

که در آن گم میشوم

مثل آواز قورباغه

در حنجره آب.

حس دستانت بارید

واژه هایم را همه آب برد...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱۸ دی ۱۳۸۸

فصل زیباییست عشق

 

که درآن

زمین لاله زار کلام توست

وآسمان درزیر نگاهت

گسترده است.

می توانی اقیانوس را

در یک پیاله سکوت بنوشی

وساحلی باشی

که تمام پرندگان مهاجر در آن لانه بسازند...

  *************

آنروز که نشستم

واز پنجره ای سبز

نورنوشیدم

دخترکم معصومانه

به پاکی گناهم دست کشید*(این جمله گویااز من نیست...فروغ؟)

ولبخند زد...

و روی دفتر نقاشیش

پرنده و  آسمان را

با سرخ و سبز زمین

             آمیخت...

از دورترین جزیره

صدایی می آمد

گویی که باد

 روی برگهای گل شب بو

      به خواب میرفت

و دلم آوازی می شد

که هیچکس نخوانده بود...

***********

بوی اشک می آید

بوی حواشی دریا

شور

نمناک...

دخترم نقاشی زیبایش را

         پاک می کند

و فصل پرواز

لابلای پرندگان پر شکسته

و فتیله های سبز

     محو میشود

وصدای تو

 می رود

   تا دور دستها ....

 باد

در آغوش صبر زرد

می میرد

و دل من

زیر آوار آسمانی

که تا انتها سکون و فراموشی ست

سکوت می کند...

 

نظرات ()



نوشته های قدیمی(نادیده معشوق)
نویسنده: بانو - ۱۸ دی ۱۳۸۸

تمام شب خواب می بینم و صبح حتی یک تصویر ازآن یاری نمی دهد...غریب نیست،عادت کرده ام...تمام روز با تو حرف میزنم و شب حتی یک حرف ازان نشنیده ای...

 

همسرم گفت نمی خوابی؟تنهاییش بغض کرده بود.چیزی نگفتم،تصویر ماه میکشیدم پشت میله های پنجره...شبیه زندان شده بود...

 

 

 

دستم را روی گلهای قالی میکشم.ضربان قلبشان را احساس می کنم...کاش تو هم بجای کفشهایت یکبار دستت را روی قلبم می گذاشتی تا تمام تپشهای عاشقانه ام را احساس کنی.

 

 

وارد فروشگاه می شوم .نگاهم سرگردان قفسه های رنگارنگ است.می پرسم

آقا کنسرو عشق دارید؟

 

 

تمام روز به تحمل آنانی میگذرد که تشنه دیدار منند و نمیخواهمشان و هر شب در حسرت شنیدن تویی که تشنه ات هستم و هیچگاه نمی خواهی ام...

 

 

 

دوستم می گوید مادر بزرگم آلزایمر دارد.میگوید فراموشی از مرگ غم انگیزتر است...چشمهایم را می بندم،تمام حسرتهای شبانه ام را وکنکاشهای روزانه ام را...وترا ...آه...میکشم.

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱٥ دی ۱۳۸۸

Painting " Farewell To Mars" by Lee James Pantas

 

من و این فنجان قهوه.من و این گلهایی که پشت شیشه آرزوهاشان را نفس می کشند.من و این جادویی که لحظه ها را آنچنانکه تو میخواهی می نوازد...من و تو..خدا...

پشت سرم ساعتی است که لحظه ها را میشمرد تا دقایق احتضار زود تر بگذرند...از انتهای دالان خاطرم کسی میگذرد و می گویدـ به گلایه ـچقدر ساعت!!...زمان معیارخوبی نیست برای کشیدن باری که بر دلت سنگینی میکند...راههایی که رفته ای..لحظه هایی که از دست داده ای...چگونه می خواهی عمق آشفتگی ات را با تیک تاک زمان بسنجی؟

آدمها می میرند...اما خدا همچنان جاریست ...

صدا می تراودکه:لذت دیوانگی از من مگیر!...گلهای پشت شیشه در فضا می شکفند.

کسی روبروی من است خاموش...اما چراغ نگاهش روشن!پشت به رویش گلها و روبه زوال من!می گویم از مرگ نمی ترسم.می گویم مرگ فاصله ای مطلوبست که مرا از سلولهای حسرتبار این فضای خاموش جدا می کند ..از موسیقی،از صدا،از سکوتهای رمز آلود،از عطر بودن..روییدن..زمزمه هایی که تا خدا میرفت...واکنون...

گفتی که ره رحیل پیش است            وین گمشده در رحیل خویش است

مثل پرنده بوی کوچ می دهم،بوی باران میدهم،بوی عزلت،ویرانی،مثل بیابان بوی تنهایی،بوی سوختن زیر نگاهِ خورشیدِ یک روز مرده...مثل دریا بی تاب آسمانم،بی تاب رقص کهکشان،بی تاب پرواز و پیوستن...مثل عشق در سیلانم و رقصان و پریشان...مثل اندوه برادر حُسنم،مثل حُسن ،هماغوش عشق!...

مولانا می خوانم و گلها می خندند،و مردِ خاموش،چشمهایش عاشق میشود...باد می آید ،پرده را می برد،و کسی می خواند:

صدای پای تو آمد خیال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قدیمی...

آه...چه خوب می فهمد کجا صدای روح بلند میشود، سبحان الله!...و دل در آذرخشی می ترکد و اشک می روید چنانکه اندوه میرود.

صدای بربط می آید...قیام باید کرد و تا سجده گاه آسمان پرید...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱٥ دی ۱۳۸۸

  شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم

                                   که در میـانه خـــارا کنی زدست رها

    

                                      خاقانی

نظرات ()



مسخ
نویسنده: بانو - ٦ دی ۱۳۸۸

دلم به شکل یک کاش بزرگ است،یک کاش که می تواند یک عمر را معنا کند،یک کاش که می تواند نگاهم را بروی لحظه های مقابل ببنددو .....یک کاش که مثل یک قیچی کند قدیمی می تواند رشته انتظارم را که به آستانه دوخته به سختی پاره کند،یک کاش که می تواند مثل یک پتک بزرگ دیوار غرورم را فروبریزد،یک کاش که گاهی به اندازه یک سلام کوچک است  و گاه به حرمت یک عشق، بزرگ !

 یک کاش که مثل یک حساب ریاضی دقیق است.مثل یک تحلیل هندسی در منطق تجریدی کوچکترین زوایا فرو رفته است.مثل یک اسطرلاب به گامهای "کوچکتر از هیچ "مفاهیم بی نهایت را می نوردد....اما به هیچ حساب ومنطقی سوسک را که اندازه مسخ یک انسان است نمی تواند بسنجد....و سوسک سکوت میکند..شاید که دلیلی برای احیاء خویش ندارد .وسوسک واکنش های مذبوحانه به ظاهر مغرورانه می گیرد.و سوسک آنقدر باهوش است که فکر میکند کاش بزرگ همانست که در تنگی چشمانش می بیند...و سوسک نگران است...و منتظر لحظه مرگ است..تا زباله شود...وچیز زیادی تغییر نمی کند...زباله خوری زباله می شود!...

و کاش باز می روید که چگونه نارونی بزرگ و سبز و گشن سوسکی میشود حقیر که حتی نمی تواند بگریزد..و بوی عفن می دهد..وکاش آه می کشد به تندی نعناع و عطر بابونه...

                 فلک را عادت دیرینه این است     که با آزادگان دائم به کین است

 

نظرات ()



عاشورا
نویسنده: بانو - ٥ دی ۱۳۸۸

  ظهر بود و خورشید در محاق که تو در بلند ترین نقطه آسمان دمیده بودی

 

                             یـــــا حســـــــــــــین!

نظرات ()



شمس تبریزی
نویسنده: بانو - ٥ دی ۱۳۸۸

آن غول است که ترا بانگ می کندو از یار جدا می کندو از راه راست سوی بیابان می کشد!

آوازش آواز آشنایان باشد...گرگ است که برف را بر می انگیزد٬تا چشمها را بسته و راه راپوشیده کند!در حالیکه خوشی در جمع یاران است.پهلوی همدیگر می نازند و جمال می نمایند.آنانکه جدا جدا می افتند هوا در میانشان در می آید٬آن نورشان میرود.

                              (خط سوم..ص ۳۱۶.مقالات ۳۲۶.شمس تبریزی)

 

 

                                                        عرفان اصیل الهی , theosophyclub

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢٦ آذر ۱۳۸۸

  • (اندوه)

 

 

 

وقتی در میزنی خانه ام درسکوت فرو می رود،آدمها به هم غریبه میشوند وپشت ها به هم سلام

میکنند...گره نگاهها گسسته میشود واتاق دخترم مامن تنهاییش ...

  میهمان همیشگی من!گاهی به خانه همسایه هم سری بزن!...

 

 

                                                                                          

 

 چقدر دیوانه ای

که از مجنونترین نسیم صحراگرد

سراغ لیلاترین شب بوی پشت پنجره را می گیری...

 

 

 

 

در آبهای زندگیم

ماه در دهان ماهیها

طعم مانده میدهد

      بوی تلخ مرداب

آه...

در آبهای زندگیم

ماهیها هرگز ماه را نفس نکشیدند

زیرا

دیریست مرده اند...

 

 

 

 

 

خورشید در شراب شب  مرد

 

آه میکشم

 

       چراغ یاد تو می گیرد..

 

 

 

 

 

 

من

چشم وا نمی کنم تا نبض ماه را بگیری

ولب نمی گشایم

تا خون هزار خاطره غمگین

بر دامنت بریزد

اما

بیچاره شعر

که امشب

خانه بدوش کاغذ و انگشت است.

 

 

 

 

 

 

 

سینه ام قبرستان واژه های عاشقانه شده

مثل یک نی انبان

پرم از نواهای ننواخته

پرم از نغمه های ناسروده

پرم از نقطه چین های ننوشته...

پرم از فقدان...

پرم از تو !...

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٢۳ آذر ۱۳۸۸

چرا هیچکس نمیرقصد؟

 

انگار برای رقصیدن

         باید به قاب عکس پناه برد

انگار زندگی

بخشی شده است از گچ دیوار

انگار اسلیمی ها

دیگر نفس نمی کشند

دستهای مسجد

خسته است

و آسمان دیریست بزرگ شده

و از آغوش مناره ها گریخته است...

حیات تجلی تکرار اندوههای پی در پی

و شادی های نا ملموس است

*****

سکوت کن دوست من!

سکوت کن

مبادا نگاهت آشوبی باشد

که خمار عکسی مرده را

پاره کند...

پرواز رازی بود

که آن زن سی ساله

در آستانه فصل سرد

روی بال کبوتران نوشت

"و رفت تا لب هیچ"...(از سهراب سپهری)

****

غمگینم

و آدمها همچنان در قاب میرقصند

شاید برای آن کبوتری می خوانند

که روزی از آشیانه پرید

تا شکستن پاهایش را بیاموزد

****

و آّب

که روزی آیینه بود برای گیسوان رقصان و چشمان خندان

آشفته است

و دخترکان را بیاد گریه می اندازد

****

از روزنامه خواندن بیزارم

شاهنامه میخوانم

زیرا که اسطوره ها

هرگز دروغ نمی گویند

وهرگز کراک نمی کشند

و زنها و بچه هایشان را دوست میدارند

اسطوره ها

هرگز گدایی نمی کنند

و اگر دروغ بگویند

بر شانه هایشان مارهای جهنمی میروید

اسطوره ها

تسبیح تظاهرنمی گردانند

ومیزهای مجلل ندارند

و با لپ تاپ هایشان

پشت میز ادارات

سکس چت نمی کنند

ونگاهشان چنان پاک است

مثل سایه سار چنار...

من از ازدحام روزها وروزنامه ها بیزارم

که پراست از آدمهای کوچک

با اسمها وعنوانهای بزرگ...

*****

آبهای آواز خوان می گریند

وگیسوان دختران بریده است

و مردها

که پاسداران حرمت بودند

با نگاههای هرزه ودستهای آلوده

از خودشان پایین رفته اند

همچنان که از دیوار اعتماد دیگران بالا...

****

دیواری می سازم

روبه چشمانم

و بر آن قابی می آویزم

که در آن آدمها تنها برقصند

تا زنده بمانند

واشک نباشد

و خیانت

وهیچ کس

پشت هیچ میزی

و رو به هیچ نگاهی

دروغ نگوید

برای اینکه زنده بماند...

          دیواری می سازم....

 

 

 

نظرات ()



عاشقانه ها
نویسنده: بانو - ٢٠ آذر ۱۳۸۸

شبیه تنهایی من بودی

 

ودستهایت بوی بابونه می داد

ازپشت سرگردانیها مرا صدا کردی

    ـ که ایستاده بودم

                   در انتظار ریسمانی

             که مرا در آرامش آویزان کند...

             ***

شبیه خاطره هایم بودی

           روشن وآفتابی

                  آبی و بدون ابر

   وسبز  مثل آسمانی که زیر برگهای بلوط

                       دراز کشیده است،

و وقتی مرا بنام گفتی

تمام یادهای مرده

درمن دوباره جوانه کرد...

        ***

شبیه انتظارمن بودی

که مثل درخت سه پستان

عشق در تمام سرانگشتانم ورم کرده بود

         در انتظارچیدن یک دست...

  

                                                                                                  

 

محبوب

صدایت همرنگ بهار است

وتنم را هوای رستن پر کرده است

آمده ای

ومثل حس دردناک خون تازه

رخوت روحم را گرم کرده ای...

     ***

مهتاب در چشمهایت ترانه میخواند

وصدایت موسیقی آب دارد

تسلیم میشوم

مثل ماهی کوچک

خود را در معنای  آب گم می کنم

ونفس می کشم

در سیلان

   جاودانه

      عشق...

 

 

                                                                                         

 

 

به من نگاه کن

میخواهم عریانی شفافم را

با دستهای پاک توقسمت کنم

به من نگاه کن

اگرچه نگاهم خشکیده است

روزگاری ماه را

      با تمام قلمرو نقره ایش

  در خود داشت

روزگاری که معنای آب را

در زایش دمادم پلکهایش

        می آفرید...

 

 

                                                                                      

 

 

 

دریا ببین کشاکش و قوسم را

      

روزانه ـ شام

 

شاید که انتظار ملتهبم

      

           بربوسه گاه ماه نشیند...

 .

                                                                                            

                                                                                               

 

 

شب رفته بود تا ته برکه

تا تن بشوید

در روشنای ماه

آنجا مگر نگاه تو بارید؟

دستار آب

اخترین شده بود...

 

                                                                                                         

 

 

 

 

 

 

  روزی صنوبری

  که آوازهای بوتیماریش

  نیزارهای نگاهم را می شکفاند

  به من یاد داد

  که با دستهایم

 نبض زندگی را بشمارم

  وبا چشمهایم

  تمام واژه های صداقت را

          بنوشم.

 

 

 

                                                                                            

                                                                                              

هرگز یک ظهرتابستان

خسته،غبار گرفته

لب قاش خورده وتشنه

تن

ناسور زخمه خورشید

و تاول تموز

برگونه های تب آلود

فرسوده،خسته،دل شکسته

ناگاه روح نسیم سبزی

بر تودمیده است؟

وجانت

یک میوه از

مینوی سایه سار نگاهی

چیده است؟

جادوی چشمه ای

زنگار تشنگی

از دامنت زدوده است؟

        ...هرگزدل مرا نچشیدی...

 

 

 

نظرات ()



کابوس یا رویا
نویسنده: بانو - ۱٧ آذر ۱۳۸۸

دخترکی بودم،شاید هنوز بوی بلوغ را حس نکرده بودم،در حیاط خانه پدری که بوی نیلوفر می دادو آواز قورباغه های درختی فضا را پر کرده بود...پنج شنبه بود و پدر چشمهایش رنگ قرآن بود و حافظ از دستش نمی افتاد...در نگاهم هر روز تپه هایی تازه می رویید وحشی ،پر از نهال های کوچک بلوط...از دیوار کوتاه حیاط سرک کشیدم،آنسو چند دخترو پسرکی بازیگوش کنار چندکرت گوجه فرنگی بازی میکردند...پشت به کویری به اندازه یک عمر...و۳۷ نهال غمگین وخشکیده در جای جای آن...بوی خاک خیس میامد،صدای گلپا که میخواندو خیلی نمی شناختم،وچیزی به عمق یک نوستالژی با روحم بازی میکرد،درختی بزرگ و گشن روبروی من بود که دوست داشتم کودکانه از تنه اش بالا بروم ...اما نزدیک ۴۰سال سن داشتم. چیزی مثل شعرفروغ روحم را تسخیرکرده بودوناگهان تمام کودکیم را مرور کردم و اندوه هزار سال تنهاییم را به آبی سپردم که از چشمهای پسرک عبور میکرد...

 

از دیوار پریدم درخت ستبر بود اگرچه تنه نازکی داشت...آب جو گل آلوده بود و رنگ گوجه فرنگیها کدر...و چند زن آفتابه بدست کنار درخت...

تاریک بود مثل نیمه شب و من جایی بودم مثل یک فرودگاه که در اضطراب می تپید من دخترکی نوجوان با مردی که نزدیک به ۴۰ بود،با چشمهای درشت قهوه ای مثل عقیق...خندیدم و گفتم پسرک مهره فروش به من گفت عقیق به چشم های شما میاد...مرد نان و گوجه فرنگی میخورد و مرا نمی دید...دالان سیاه عجیبی ما را بلعید می ترسیدیم اما ...نمی دانم چه بود...مرد را تا زانو خزه پوشانده بود خزه ای سبز که بوی لجن می داد انگار...ولی خوشم آمده بود.دالان سیاه مثل شبی بود که انتهایش به صبح میرسید،صبحی که سبز بود و مثل امامزاده ای در دل کوه زلال و شفاف،و اسبی تمام چمنزار را چرا میکرد و من می خواندم :واسب یادت هست...مرد نگاه نکرد.ناگهان احساس کردم در همان دالان سیاه فرو رفته ام با یک دوراهی و کسی با من بود اما مثل روح یک انسان هزار ساله بیگانه.من بسمت راهرویی که بسوی پایین می رفت روانه شدم .از همراهم که فقط مرا دنبال میکرد می ترسیدم و فرار می کردم و مادرم را صدا کردم که او با صدایی به سردی مرگ ،یک صدای نباتی مرا جواب داد و انگار با ناخن روحم را خراشید ترس و گریز ادامه داشت و صدا زدن های من که مامان!و او سریع و بلا فاصله که بله!و رفتم تا لبه دیواری به ترسناکی یک پرتگاه.می خواستم از آن تا مرگ پایین بروم اما از آن حضور بیگانه اساطیری رها شوم در حالتی خطرناک ناگهان نگران من شد و با صدایی که کمی انسانی شد به من هشدار داد و بعد با نا امیدی مرا رها کرد و نگفت آنچه را که در دل داشت و می خواست بر زبان بیاورد... و رفت.

صبح با تمام سبزی اش با من بود ،رفتم و درخت را در آغوش گرفتم و بوسیدمش .شاخه ای جنبید ...نگاه کردم ،کسی آن دورها پنهان بود ،نگاهش غمگین و اشکبار...من دخترکی بودم...ولی انگار کمی بزرگتر شده بودم...و در نگاهم برگی نلرزید...

مرد نشسته بود،از پشت سرش نور می تابید و دستهایش در هوا مثل بال پروانه تکان می خورد.چیزی می گفت مثل یک اسطوره!یک خواب،یک معجزه!صدای قلبش میامد و من خودم بودم نزدیک چهل...باد آمد و آتش خاموش شد و دریا توفانی...دود نعناع پیچیده بود...اما بوی لجن میامد...صدای هایده...خوابم پر بود از موسیقی و مهتاب و درخت و تاریکی و دریا وبوی لجن!!

پشت تخت دنبال چیزی میگشتم ،نگران بودم و شاید ۱۶ ساله...پسرک هم نگران بود..آنقدر بیخود جستجوبودم در پی چیزی که دوستش داشتم و مال من و او بود که نمیدانستم اسب آمده و ساقه های نیلوفرهایم را تمام می چرد...کمی بزرگ شدم...و دلخور.چند زن پای درخت بودند ونگران دنبال چیزی می گشتند که از درخت انگارمیوه بچینند.

روی ساحل از ریسمانی آویزان بودم که انتهایش در آسمان بود و مرا می کشید.بالا آسمان بود و زیر پایم لجنزار ساحلی! نگران و معلق بودم ...سرگردانیم به نقطه انتخاب رسید و من زمین را با بوی گند لجنزارش برگزیدم و رها شدم بدنبال احساس استواری زیر پایم...مرد شعرمی گفت و آواز می خواند...یکبار هم خندید انگار یاد چیزی افتاده بود و انگار همان پسرکی بود که نان و گوجه می خورد در چشم اندازی کویری...و یکبار هم انگار لباس مشکی به تن داشت و پیر شده بود...اما زن روستایی از لابلای درختها آمد و رد چهل سالگی راروی صورت من دید.من دخترکی بودم  و خندیدم ،مرد چهل ساله هم خندید...و گفت منو به اسم صدا کن...

روی گل ها رها شدم و فرو رفتم ،چشمهایم خیس بود و تنم شکسته.پاهایم زیر تنم نمی ایستاد و در گل فرو رفته بودم و دریا دور بود ...گودال های کوچکی از آب می دیدم که بوی لجن میداد...تنها بودم و حدود چهل ساله!اما تمام موهایم سفید بود و اسب نیلوفرها را خورده بود...کف اتاق پر بود از پهن...بوی گند میداد..از پنجره دیدم که کسی در حیاط که به اندازه یک دنیا دور بود نگاهم میکرد،نگران بود و ملتمس...من حدود چهل بودم ...و در نگاهم برگی نلرزید!

بیدارشدم،سپیده در خواب بود،در وبلاگ مردی مرده پیامی گذاشتم

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ۱٠ آذر ۱۳۸۸
دست بردی و سیب تنم را چیدی سرخ،زنده،شاداب...بوییدی و
 
 گفتی:بوی بهار می دهد،بوی زندگی...
 
هنوز تمام تنت بوی سیب می دهد،هنوز صدای له شدن معنای سیب
 
زیردندانهایت بگوشم آشناست...هنوز بوی بهار میدهی...اما...هسته
 
های سیب سالهاست در زباله دان پوسیده اند...  
نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٩ آذر ۱۳۸۸

امروز آبی دلم آشفته است

 

و مرغان دریایی

به سواحل سبز گریخته اند

و بوی ْهرا ْ نمی آید

        وبوی سبز اکسیژن

             ***

باد میآید

وخوابم گل آلوده است

و قلب من از بطری های مهاجر

     ـ با محتوای کاغذی عاشقانه شان ـ 

                        خالی ست

وزیر پوست آبیم هزار جزیره روییده است

        وبوی خاک میآید

                 وبوی دلتنگی...

            ***

انگار بلوغ بارور یک ابر

روی خطوط رابطه باریده است

وباور یک حادثه...یک شعور...آگاهی

رگهای آبی روحم را

از خون تیره اندوه

انباشته است...

      ***

قلب آسمان کجاست؟

ریشه های نگاهم خشکیده اند

گویی باید

مثل صدف

در لابلای چهره های عفن

وحرفهای بی معنی

دلم را مدفون کنم...

     ***

فردا که مفهوم آبی مرد

قلب مرا

    با محتوای آبیش

در موزه های سنگهای قیمتی

                     می بینی..

نظرات ()



 
نویسنده: بانو - ٧ آذر ۱۳۸۸

آنقدر کاش در دلم روییده

 

که سینه ام

 

جنگلی است

 

پر از کبوتران آه...

 

Red Leaves 

روزی دوستی گفت:تو مثل آفتاب ظهر میمانی بلند درخشنده در اوج تفکرو اندیشه و بدون هیچ

 سایه ای....دیگر به خاک نگاه نکردم...اکنون بخود مینگرم...اسیر زمان بوده ام و هرچه

 خورشید اندیشه هایم افول میکند سا یه وسوسه هایم بلندتر می

نظرات ()



پس از آغاز
نویسنده: بانو - ٧ آذر ۱۳۸۸

بازهم به آشیانه عزلت پناه برده ام

 

به یاد نیلوفرهای کبود

وسایه های سبز

وآسمان آبی                                                        

و آبی که رنگ خاک بود                                 

آنجا که بوی مادر می داد

وبوی تنهایی

وبوی عشق...                                                         

این رجعت است

نمی دانم چرا

هروقت عاشق می شوم

رجعت می کنم

و هر گاه رجعت می کنم

تمام نیلوفرها در چشمانم گل می کنند...

           ************                                          flower girl

خورشید از کدام افق می دمد؟

انگار پشت به فلق ایستاده ام

انگار چشمانم از پشت سر روییده اند

انگار مادرم همیشه در فلق ایستاده است

انگار پشتم از باران خیس است

انگار تمام زندگی را دویده ام

و روبرو یعنی انتها

یعنی هیچ...

و چیزی مثل موسیقی آب

وتجلی نقره

از پشت ثانیه های رفته مرا صدا می کند

انگار مرغانی که می گفتی هنوز همانجا ایستاده اند

آوازشان را میشنوم

پراز دریاست   پراز هوا    نفس    زندگی...

آیا زمان به انتهای حوصله اش شتک میزند؟

مفهوم خانه کجاست؟

وامتداد این جاده که پشت به من میرود

نکند به همان خواب قدیمی برسد؟...

      *************                                            growing

آه ...چقدر کودکی خوبست

وچقدر حافظ شیرین است

وقتی هنوز بوی نفس های پدر می دهد

وبوی خانه

وبوی جمعه

قرآن

وبوی غروبهای تابستان

وبوی ستاره

وبوی عشق...

چرا تمام نمی شود امروز؟....

      *********                                                                                   

می خواهم رجعت کنم

رجعت تمام معنی من است

زیرا چشمهایم از پشت سر رسته اند

وپشت به مادرم نمی توانم بایستم

...

وپشت به عشق نمی توانم

هزار کبوتر وحشی را

که در حیاط چشمانم روییده اند

دانه بدهم.....

      رجعت تمام من است...

                                                                

نظرات ()



سنگ و سیماب
نویسنده: بانو - ٧ آذر ۱۳۸۸

 اول خواستم یک متن حساب شده به عنوان سر فصل صحبت هایم بنویسم یا یه جمله زیبا یک شعر بیاد ماندنی و تاثیر گذار از مثلا مولانا...یا چیزی از عید قربان ـ که اتفاقا با تاریخ تولد وبلاگم متقارن شده ـ و سوالها و جوابهام به این حقیقت  زیبا اما کهنه...ولی بنظرم خودم باشم خیلی بهتر و دلنشین تراست...انگار با "خودم" بهتر کنارمیایم وهمیشه همینطوراست...اگربروم تا قاف غربت باز در نهایت به "خودم" برمیگردم و انگار خیلی از آدمها به همین مبتلا بوده و هستند.اما من با "خودم" مشکلی ندارم خواهرم اسمش را میگذارد "خود" پسندی و مه لقا می گوید:self confidence!وهرچه که باشد من باکی ازین عناوین ندارم و اتفاقا آنرا دوای برخی دردهامی دانم وریشه بخشیدن و مهر ورزیدن به ادم و سنگ و گل و همین بارانی که الان دارد یکریزونرم روی دل غمگین من میبارد و میشوید زنگار تمام خشم و کینه ام را...و جالب اینجاست که زمانی که از آدمیان خسته و مجروحم مثل یونس به کام ماهی "خود"م میروم ومی نشینم تا بارامش برسم و بعد بیایم در سایه درختی بنشینم و بگویم دوستت دارم...خوب البته این "خود" عیبهایی هم داردـ مثل همه ـمثلا "خود"م کمی بداخلاق است گاهی سخت میگیرد و بشدت انحصار طلب است و خدا نکند کسی بیاید که ساعتی حس داشتن مرا تجربه کند ـفقط به اندازه یک گفتگو...دیوانه ام میکند اینقدر آستینم را میکشد به سمت خلوت من و او...اما هرچه که هست به من دروغ نمیگوید...وبا اینکه هیچوقت خوب ندیدمش خوب میشناسمش. بین هزار نفر بی درنگ پیداش میکنم و میدانم اگر سالهاوفرسنگها از  من دور باشد دلش یک لحظه نمیلرزد...خوب حسش میکنم ومیدانم هر لحظه به چه رنگی است...ومیدانم زیر پوسته "سنگ"ینش دریایی از "سیماب" جاریست.

نظرات ()